#دل_من_دل_تو_پارت_205
-هیچ بانو میخوام واسه گوریل انگوری صبحونه ببرم با داروهاش بخوره...
-بــه هوش اومـــد؟!
لبخندی زدم و سری تکون دادم بیچاره بانو از خوشحالی رفت بالا پیشش باید یه صبحونه ای میخورد که همه قوتش رو برگردونه! دست خودم نبود دوست داشتم دوباره پر انرژی شه که باهاش دعوا بگیرم! از تفکرم خندم گرفت!هر چیزی که میتونست براش مقوی باشه رو برداشتم و یه لیوان آب پرتقال هم کنارش گذاشتم رفتم بالا در باز بود.. از دیدن صحنه ی رو به روم لبخندی زدم... آخی! تاحالا آدرین رو مهربون ندیده بودم. بانو رو که گریه میکرد در آغوش کشیده بود و گفت:
-ا... بانو؟ مگه من مردم که اینجوری اشک میریزی؟!
-خدا نکنه پسرم... دیشب واسه هفت پشتم بست بود...
-آروم باش بانو... من خوبم باور کن یه سرما خوردگیه جزئیه... بانوی من.. میدونی خوشم نمیاد گریه کنیـا... بسته بسته دیگه نبینم اشکاتو...
لبخند زنان تقه ای به در زدم و نگاه جفتشون سمت من کشیده شد... رفتم تو و همه رو گذاشتم روی میز و بانو خندش گرفت بود از قیافه ی آدرین.خودمم خندم گرفت چشمای گرد شدش خیره موند رو اون سینی پر ملات! با اخم گفت:
-الان شماها انتظار دارین من همه ی این ها رو بخورم؟!
من و بانو سری به نشونه ی آره تکون دادیم و پوفی کرد. نشست رو صندلی و بانو گفت:
-من برم سوپ درست کنم!
داد آدرین هوا رفت:
-به خدا سوپ به خورد من بدین هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین!
با چشم غره گفتم:
-بانو شما برو سوپت رو درست کن مجبوره!
بانو سریع رفت و آدرین با اخم رو به من غرید:
-آخرین بارت باشه جای من تصمیم میگیری!
-فعلا جوش نزنین قربان بزارین حالتون خوب شه بعد... حالام صبحونتون رو بخورین تا من ساعت قرصا رو تنظیم کنم...
آروم نشست روی صندلی. نگاهی به کل چیز های ی که بردم بودم انداخت و مشغول صبحونه خوردنش ش، هنوز هم اخم ظریفی روی ابروهاش نقش بسته بود:
romangram.com | @romangram_com