#دل_من_دل_تو_پارت_204

نفسی عمیق کشید و گفت:

-تو اینجا چیکار میکنی؟!

-دیشب بانو حالش خوب نبود من بالا سرتون موندم...

با اخم خیره شد به چشمام نشستم رو صندلی نفسی عمیق کشیدم و آروم گفت:

-خسته ای برو بخواب... من خوبم...

-نه نمیشه! ممکنه دوباره تب کنین...

از جاش بلند شد و چشمام رو گرد کردم رفت سمت کمدش و کت و شلوارش رو برداشت بلند شدم گفتم:

-چیکار میکنی؟ میگم باید استراحت کند!

-عین این مامان بزرگا نگو باید چیکار کنم.! خودم حال خودم رو بهتر میدونم.

کت رو محکم از دستش کشیدم و گفتم:

-برید بگیرید بخوابین حالتون خوب نیست میگم! احتیاج دارین بخوابین.. الان هم میرم قرص و با صبحونه بیارم باید بخورینش..

-من خوبم!

همین که داد زد چشماش رو بست و سرش رو گرفت... بازوش رو گرفتم یه وقت نیوفته... چشماش رو باز کرد و آروم با چشمای گرد گفتم:

-خوب نیستین... تا خود صبح تو تب داشتین میسوختین ..

سرش رو گرفت پایین و خیره خیره تو چشمام زل زد و راضی شد که بره بخوابه.. دراز کشید روی تخت و یه تی شرت خاکستری پوشید.. گفتم:

-من میرم صبحونتون رو بیارم... بر میگردم

سری تکون داد و رفتم پاییـنو بانو گفت:

-چی شده دختر؟ زهرم ترکید!


romangram.com | @romangram_com