#دل_من_دل_تو_پارت_203

تا خود ساعت پنج صبح کارم همین شده بود. دیگه داشتم از خواب پس میوفتادم که تبش کاملا قطع شد همون جور که سرم رو دیوار بود چشمام رو بسته بودم خوابم برد....

***

چشمام رو باز کردم آخی! سبک شده بودم از خواب. چهار ساعت خواب هم غنیمت بود... نور آفتاب پشت پرده زندونی شده بود و برای اینکه اتاق یکم حال و هوا بگیره پا شدم و پردها رو عقب کشیدم و نور آفتاد همه جا رو پوشوند... نشستم کنار آدرین و با ترس دستم رو روی پیشونیش گذاشتم دیگه تب نداشت اما هنوز بی هوش بود.. نـفسی عمیق کشیدم و مشامم پر از عطر تلخ و خنک و ملایم شد... در اتاق آروم باز شد و با دیدن بانو لبخند زدم و گفتم:

-سلام... صبح بانوم به خیر..

-سلام صبح توام به خیر دخترم حالش چه طوره؟

-تبش کامل قطع شده نگرانش نباش... خوب میشه فقط دکتر گفت روغنی هیچی نخوره فقط سوپ تا دفاع بدنیش مثل سابق شه...

-باشه الان میرم سوپ درست میکنم هر چند از سوپ متنفره...

لبخند زدم :

-سوپ جو که خوشمزست.. سوپ جوی سفید خوبه..

-باشه

رفت و محلافه ی خاکستریش رو انداختم روش تا سردش نشه تا روی گلوش محلافه رو بالا کشیدم... تازه یکم رخسارش رنگ رفته بود! لبخندی محو زدم و سرم رو گذاشتم رو دیوار و به عکسای روی دیوار خیره شدم... مردی قد بلند و با ته ریشای مشکی و چشمانی مشکی... و زنی با موهای قهوه ای و چشمای خاکستری! شک نداشتم پدر و مادرشن... لبخندی زدم و نگاهم رفت سمت آدرین..پلکاش تکون خورد! عه؟! داره بیدار میشه! چشمام رو چشماش ثابت موند... آروم لای پلکاش رو باز کرد و فقط یه چیز گفت! آدرینا! لبم رو گاز گرفتم... عین برق از جاش بلند شد و چشمام گرد شد ولی این یهویی بلند شدنش باعث شد سرش رو درد از بگیره گفتم:

-شما باید استراحت کنی نباید بلند شی بگیر بخواب...

اخماش تو هم شد صداش گرفته بود:

-چی شده؟ ساعت چنده باید برم شرکت...

-ساعت هشته شما هم هیچ جا نمیری تا حالت خوب شه...

به زور خوابوندمش رو تخت و دستش رو گذاشت رو پیشونیش و گفت:

-چی شده؟!

-دیشب تب کردین دکتر اومد... گفت که باید چند روزی استراحت کنین تا دفاع بدنیتون قوی شه...


romangram.com | @romangram_com