#دل_من_دل_تو_پارت_202

در حال معاینه کردنش بود و بعد گرفتن درجه ی تبش گفت:

-حوله رو مدام بزار تو آب یخ بزار رو پیشونیش تبش خیلی بالائه دو درجه بالا تر بره شک نکنین تشنج میکنه! میریم براش یه سری دارو می خریم.. دفاع بدنیش خیلی پایین اومده تبش به خاطر همینه.. یه سرم هم بهش میزنم نگران نباشین کم کم بهوش میاد به خاطر تبش بیهوش شده...

بانو با صدای گرفته گفت:

-دکتر یه کاری کن خوب شه فقط...

-من هر کاری بتونم انجام میدم، دخترم تو مراقب باش من و بانو میریم داروش رو بخریم و بیایم...

سری تکون دادم و گفتم:

-باشه مراقبش هستم...

بانو و دکتر رفتن و کار من شدن بود حوله فشار دادن و کشیدنش رو صورت آدرین... قیافش خیلی مظلوم شده بود... داغیه بدنش رو از روی حوله هم میشد حس کرد... لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:

-چت شد گوریل انگوری؟خوب شو هنوز کلی دعوا هست که نگرفتیم باهم..

دوست نداشتم اینجوری درد بکشه و حالش بد باشه...یزید نیستم که! آدمم... دل دارم دلم نمیخواد اینجوری باشه... از من عجیب بود.. از منی که باید از آدرین متنفر می بودم و الآن به حالش میخندیدم نه تنها عجیب بود، بعید هم بود. نفسی عمیق کشیدم و منتظر موندم که بانو بیاد و وقتی برگشتن اول از همه دکتر سرمش رو وصل کرد و موند تا سرمش تموم شه... دیدم بانو حالش خوب نیست گفتم:

-بانو برو بگیر بخواب من اینجا پیشش هستم ساعت 2 شبه...

-نه دخترم. عمراً تا صبح دلم هزار راه میره!

-بانو به خدا کنارشم هر اتفاقی بیوفته بهت خبر میدم بیا برو بخواب حالت خوب نیست..

-آخه...

-اما و ولی و اگر نداره پاشو برو بگیر بخواب تا صبح بهوش میاد... برو... نترس کرم نمیریزم به کشتنش نمیدم، قول! حالا برو..

بلاخره به زور راضیش کردم که بره... آخرین قطره ی سرمش هم تموم شد و دکتر سرمش رو کشید و بعد یک سری توصیه به من رفت... نفسی عمیق کشیدم و نشستم کنار تخت.. تبش پایین تر اومده بود! آروم گفتم:

-خدا رو شکر...

حوله رو گذاشتم روی پیشونیش و خیره موندم رو صورتش که عین پسربچها شده بود... این پسر واسم خیلی مبهم بود... برعکس هر پسر دیگه خیلی فرق داشت.. خلقیاتش،رفتاراش... چرا من هیچ بدی جز عصبانیت از این بشر ندیده بودم؟ خدایی فکر میکردم پام رو تو این خونه بزارم هزار بار من رو میکشه... شاید حرصم بده اما حداقل بلایی سرم نیاورده... با همه اینجوریه یانه؟! نه؟ من چی رو باید باور میکردم؟! به رفتارایی که نسبت به دخترا داشت یا حرفای رامتین؟! چند تیکه از موهای کوتاهش افتاد بود رو پیشونیش مظلوم ترش میکرد... سرم رو به دیوار تکیه دادم و هر پنج دقیقه یک بار حوله رو میذاشتم توی آب و بعد هم روی پیشونیش...


romangram.com | @romangram_com