#دل_من_دل_تو_پارت_201
- اومدم تو اتاقش ببینم چیزی کم و کسر نداره دیدم... آرامش داره تو تب جزغاله میشه یه ذره دیگه دست دست کنیم تشنج میکنه... یه بار تجربش کرده نمیخوام دوباره عین بچگیاش تشنج کنه.
لبم رو گاز گرفتم ته دلم خالی بود... همه چیز به سمتم حمله ور شد. تپناراحتی، اضطراب. دستام یخ کرده بودند. گفتم:
-تا دکتر بیاد خیلیِ بزار برم یه کاسه ی آب سرد بیارم شاید تونستیم تبش رو پایین بیاریم..
سری تکون داد و به سرعت برق و باد دوئیدم پایین یه ظرف بزرگ برداشتم و پر آب یخ کردم و با یه حوله رفتم بالا و گفتم:
-بانو پیراهنش رو در بیار...
حوله رو انداختم تو کاسه و درش آوردم و محکم فشارش دادم و گذاشتم رو پیشونیش... بانو مدام زیر لب میگفت:
-چت شد آخه پسرم.. باز تو رفتی توو قدیما؟
نفسی عمیق کشیدم هیچـی از حرفای بانو نمیفهمیدم موهام رو با کش بستم و شال روی سرم رو محکم تر کردم؛ تا اگه دکتر اومد یه وقت هول نشم! دستم رو گذاشتم رو پیشونیش نه تنها تبش پایین نمیومد بد تر هم میشد.. لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
-نباید میرفت زیر بارون... هوا خیلی سرد بود...
-لعنت به این بارون لعنتی که کابوس بـچم شده...
لباسش خیس عرق بود مطمئن بودم همین جور ادامه بده تشنج میکنه... اخمام رو به نشونه ی نگرانی کشیدم تو هم تاحالا واسه کسی نگران نشده بودم اینقدر.. گفتم:
-بانو راهه این دکتره خیلی دوره؟! یه ذره صبر کنیم تشنج میکنه تبش اصلا پایین نمیاد!
-نه همش یه ذره فاصله داره!
زنگ آیفون به صورت خیلی خفیف به گوش رسید و بانو دوئید سمت در... حوله رو از روی پیشونیش برداشتم و دوباره گذاشتم تو کاسه ی آب یخ و فشارش دادم... دکتر سریع اومد تو گفتم:
-سلام..
-سلام دخترم بشین!
نشستم و خودش اون ور تخت نشست یه دکتر میان سال بود و قیافش مهربون میزد با دیدن آدرین گفت:
-اوه اوه چیکار کردی با خودت پسر؟؟!
romangram.com | @romangram_com