#دل_من_دل_تو_پارت_200

بازم با گریه خوابم برد بازم خواب تورو دیدم دوباره...

چقدر غمگینم و تنهام چقدر میخوام که بازم بارون بباره

بزن بارون.. ببار آروم به روی پلکای خستم...

بزن بارون تو میدونی.. هنوزم یاد اون هستم...

لبم رو گاز گرفتم صورتش رو به آسمون بود و قطرات بارون سرتا پاش رو خیس کرده بود... یه چیزی تو بغلش بود و فهمیدم که یه قاب عکس... قاب عکس همون دختره... مطمئن بودم سرما میخوره اما میدونستم اگه چیزی بهش بگم فقط عصبی میشه.. چایی رو گذاشتم روی میز هنوز داغ بود رفتم بیرون و در رو آروم بسـتم... کنجکاو بودم چی اینقدر عذابش میده... یا که همون دختر کیه و چرا اینقدر دوسش داره و عکسش همیشه باهاشه... عشقش بوده؟ اما به نظر میاد دختره هم 13یا14 ساله باشه که... پس خواهرشه... شونه ای بالا انداختم این خونوادش کلا راز بودن! نه مشخص بود پدرش کجاست نه مادرش... خیلی هم روشون حساسیت به خرج میداد! رفتم پایین پیش بانو و بانو هم زل زده بود به پنجره و به بارون نگاه میکرد اشک تو چشماش حلقه زده بود! لبم رو گاز گرفتم:

-بانو؟ چیزی شده؟ چرا جفتتون دپرسین؟ این از اون گوریل انگوری این از تو! چیزی شده؟

نفسی عمیق کشید و دستش رو روی شونم گذاشت:

-نه دخترم... هر چی هست مربوط به گذشتست و گفتن نداره... اگه هم بگم آدرین عصبی میشه... بگذریم بیا شامت رو بخور یکم جون بگیری تو دیگه شامت رو بخور خیالم راحت شه!

با هم شاممون رو خوردیم اما اشتها نداشتم.. یه جورایی نگران آدرین بودم! نفسی عمیق کشیدم امیدوارم حداقل لباس هاش رو عوض کنه تا سرما نخوره چاییش رو هم بخوره فکر نکنم سرما به بدنش رخنه کنه... نفسی عمیق کشیدم و با بانو مشغول حرف زدن شدم و دوباره شروع کرده بودیم به بافتنی و شالگردن بافتنم تموم شده بود و الان داشتم کلاه میبافتم.. ساعت نزدیکای ده شب شده بود و بلاخره بانو رفت که بخوابه خودم هم خسته بودم و در ضمن کاری نبود که بخوام انجام بدم. افتادم رو تخت و چشمام رو بستم اما ته دلم دلشوره ای بود... بسم الله گفتم و سعی کردم آروم باش... کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم...

با صدای جیغ بانو عین قبض روح شده ها بلند شدم و دلم تاپ تاپ میزد بلند شدم شالی انداختم رو سرم و دوئیدم سمت اتاق بانو اما اونجا نبود داد زدم:

-بانو کجایی چی شده؟

صدام لرزون بود. ترسیدم اتفاقی افتاده باشه رفتم تو راهرو و یهو بانو با چشمای اشکی از اتاق آدرین اومد بیرون و گفت:

-آرامش دخترم بدو برو تلفن رو بیار فقط سریـــع تورو خدا!

خیلی ترسیدم،مگه چه اتفاقی افتاده بود؟! سریع دوئیدم پایین و تلفن بی سیم رو برداشتم و از پلها بالا دوئیدم و تلفن رو دادم دستش و رفت تو اتاق من هم همراهش رفتم برقا روشـن بود. نگاهم خورد به آدرین که رو تخت خوابیده بود رنگش رنگ زرد چوپه شده بود و عرقای درشتی رو پیشونیش بود بانو با گریه با یه شماره تماس گرفت:

-الو دکتر صادقی؟! ... ببخشید این موقع شب بیدارتون کردم تورو خدا زودتر خودتون رو برسونین ویلای آقا... آره آره فقط سریع تر...

تلفن رو قطع کرد و نشست کنار آدرین چشمام گرد شده بودن گفتم:

-چی شده بانو؟ چه بلایی سرش اومده؟

بانو با یه حوله پیشونی آدرین رو پاک کرد و دستش رو روی پیشونیش گذاشت و با گریه گفت:


romangram.com | @romangram_com