#دل_من_دل_تو_پارت_196

-تا الان هر کی جای تو بود شک نکن کاری میکردم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه... میدونتی من از حاضر جوابی و گستاخی چقدر بدم میاد؟!

-شمام میدونستی من چقدر از یه پسر بدم میاد و رو خودم غیرتیم؟!

-منظور؟!

-جون خودت پاشو برو کنار بزار بریم به درد خومون جون بدیم! فقط یه سوال، تو اتاق من که خدایی نکرده دوربین مخفی نیست؟

-چطور؟

-خب...

-نه نیست.

لحنش سرد تر از یخ های قطب شمال بود،دستش رو از دیوار برداشت و سریع رفتم... عطر تلخش از بینیم خارج نمیشد و همش عطر تنش رو حس میکردم! سعی کردم حواسم رو بزارم رو کارم و بانو دست به کمر گفت:

-کجا بودی تو دختر؟! دو ساعته منتظرتم صورتت چرا سرخِ؟!

صورت من سرخ بود؟! لبم رو گاز گرفتم و گفتم:

-بالا تو اتاقم گورریل انگوری کارم داشت! صورتم؟ چیزی نیست یکم گرمه!

بانو شونه ای بالا انداخت و بهش کمک میکردم حتی از هول مانتوم رو هم در نیاورده بودم! ملودی اومد تو و رو به سینا که راننده شخصی بود گفت:

-آقای کاشفی آقا کارتون دارن...

-چشم لیدی!

خندم گرفت و گفتم:

-به به! همینمون کم بود این یارو لیدی گو بشه!

ملودی خندید و با هم مشغول کار شدیم.

نفسی عمیق کشیـدم و آروم دستی به لباسم کشیدم! خوب بود مهمونی رو باید با بانو میچرخوندیم! طبق معمول ساده بودم رفتم پایین جمعیت زیادی بودن اما اون قدری خونه ی آدرین بزرگ بود همه ی 10برابر اون ها رو تو خودش جا میداد آدریـن گوشه ای با کت و شلوار دودی و پیراهن سفید وکراوات قرمز دست به جیب با اخمی جذاب که تموم دخترای مهمونی رو جذبش کرده بود با آرسام صحبت میکرد! چند نفر دیگه هم بودن و سرگرم حرف زدن بودن اما آدرین بیش تر با اخم فقط سر تکون میداد و حرفاشون رو تایید میکرد سرم رو پایین انداختم و رفتم تو آشپزخونه امین رادمهر همراه با زن و دخترش بود که هر کدوم با یه نفر میپریدن و واقعا مونده بودم امین بویی از غیرت نبرده؟ فکر نکنم! یعنی آدرین هم اینطوریه؟! حتما دیگه... اگه حرفای رامتین راست باشه اون هم بویی از غیرت مردانه نبرده! نفسی عمیق کشیدم و با بانو کمک میکردم ساکت بودم نگاه آدرین رو رو خودم حس کردم اما در کسری از ثانیه نگاهش رو روی آرسام گذاشت... گوشه ای وایستادم سردرد داشتم چشمام میسوختن عطرای بیش از حد تند باعث شده بود میگرنم تحریک شه نزدیک بود حالت تهوع بگیرم با این همه عطرای تندی که دخترا به خودشون زده بودن... عطرای تلخ و خنک و ملایم آدریـن اذیتم نمیکرد... اما امشب دنیایی از عطر اینجا خالی شده بود من هم که بزنم به تخته سر تا پا فقط بوی شامپو میدادم!آروم شقیقم رو مالیدم و نفس هام کوتاه و آروم بود..بانو اومد سمتم و گفت:


romangram.com | @romangram_com