#دل_من_دل_تو_پارت_197

-آرامش دخترم تو برو بالا!

-واسه ی چی بانو؟ کلی کار داریـم!

-آقا گفتن تو دیگه کاری نداری میتونی بری بالا...

نگاهم رفت رو آدرین که نگاهش روم بود اخماش بیش تر شد و با چشماش اشاره کرد برم بالا! رو به بانو گفتم:

-اما من که هنوز کاری نکردم!

-برو عزیزم حتما نیاز نیست دیگه پاشو برو...

سری تکون دادم و رفتم سمت پلها... باید ازش تشکر میکردم. یک ذره ی دیگه مونده بودم درجا دار فانی رو وداع میگفتم... رفتم توی اتاقم سرم درد میکرد دستی به سرم گذاشتم و نشستم روی تخت... نفس عمیق کشیدم تا حالم خوب شه! آهی کشیدم و رفتم بیرون از تراس. نگاهم رو به ماه بود و ستارها. لبخندی کجکی زدم امیدوار بودم بتونم فردا ماری و رامتیـن رو ببینم! باید چیزایی رو که فهمیده بودم رو بهشون میگفتم! نفسی عمیق کشیـدم و احتیاج به هوای آزاد داشتم! چی شد که آدرین گفت بیام بالا؟ واقعا بهم احتیاجی نبود یا... فهمید که سرم درد میکرد و حالم بده؟! امکان نداره حتما واقعا بهم احتیاجی نبوده! مگه میشه نگران کسی بشه که به خونش تشنست؟! حتی اگه رو به قبله باشم خیلی با غرور میشینه تماشا میکنه لبخندی زدم و با یاد حرص خوردناش خندم گرفت! برگشتم توی اتاقم و شالم رو در آوردم افتادم روی تخت و خیلی راحت خوابیدم!

***

غروب جمعه شده بود و این بار مثل هفته ی پیش زیاد ذوق و شوق نداشتم برم بیرون! هفته ی پیش انگار از قفس آزاد شده بودم! اما... به هر حال حوصلم سر میرفت و باید میرفتم پیش ماریانا! نفسی عمیق کشیدم و خواستم لباس بپوشم که بانو اومد تو اتاقم و گفتم:

-چیزی شده بانو؟

کمی من من کرد و صورتش در هم شد:

-چیزه دخترم.. آقا کارت داره!

یه تای ابروم پرید بالا دیگه چیکارم داره؟! نفسـی عمیق کشیـدم و رفتم سمت اتاقـش در رو زدم و با بیا تو گفتنش وارد شدم و گفتم:

-چیزی شده آقا؟!

سرش تو کتاب و مطالعه بود و اخمی روی پیشونیش نقش بسته بود. همون طور گفت:

-آره! تو هیچ جا نمیری...

چشمام گرد شد:

-چـی؟! متوجه نمیشم!


romangram.com | @romangram_com