#دل_من_دل_تو_پارت_193
-آره شد عین اون شب ولی نه که این رو از تو کشوی تو پیدا کنم!
-به خدا من روحمم خبر نداشت ازاین موضوع من اصلا تو این مدت این رو ندیده بودم!
صدف اومد وسط و با کلی ناز و ادا گفت:
-خب عزیزدلم.. من دیگه برم! دیگه خودت دیدی من واقعیت رو بهت گفتم پس حواست به دور و برت باشه عزیزم...
رو پاشنه ی پا بلند شد آدرین رو ببوسه که آدرین پسش زد و گفت:
-صدف حد خودت رو نگه دار!
یه تای ابروش رفت بالا:
-باشه عزیزم.. فعلا!
شک نداشتم کار خودشه! چشمم دنبالش رفت تا که آدرین محکم دستم رو گفت و کشون کشون من رو میبرد من هم بی حرف دنبالش میرفتم تو عمرم کسی به من انگ دزدی اینجوری نزده بود! بغض کوچیکی نشست تو گلوم.من رو پرت کرد تو اتاقم و غرید:
-من با تو چیکار کنم ها؟ همه نوعش رو داشتم دزدش رو نداشتم!
پرتم کرد تو دیوار و دردم گرفت آخی آروم گفتم اخمام رو فرستادم توی هم و غریدم:
-میگم من این رو برنداشتم !
-پس عمه ی من این رو آورد گذاشت تو اتاقت؟! آره؟ لامصب میدونی این ساعت واسم چقدر ارزش داره؟ اگه هر چیزی دیگه برمیداشتی اینقدر واسم مهم نبود!
از دادش چشمام رو بستم! دستاش این ور اون ور صورتم بود و فاصله ی صورتش با صورتم پنج انگشت! آروم چشمام رو باز کردم و فقط آروم تونستم بگم:
-به قرآن من این رو برنداشتم... من اصلا روحمم از این ساعته خبر نداشت...
با چشمای خاکستری به خون نشستش زل زد بود توی چشمام!:
-از نظر تو باور کنم؟
اخمام توی هم شد و گفتم:
romangram.com | @romangram_com