#دل_من_دل_تو_پارت_192
تا اومدم بگم یهو برقا رو روشن کرد! سرش رو چرخوند سمت من و چشماش روی موهام خیره مونده! برای اولین بار شرم و خجالت همه تنم رو گرفته بود و از داخل داغ شده بدم! لبم رو گاز گرفتم و بی توجه بهش گفتم:
- من دیگه برم!
عین سرعت نور از آشپزخونه زدم بیرون و بدو بدو رفتم تو اتاقم! در رو بستم از اون همه دوییدن قلبم تند تند میزد همه چی الان تازگی داشت! گریه... زبون درازی نکردن...خجالت و شرم... و اینکه برای بار اول جلوی یه پسر یکم بی حجاب شده بودم و تقصیر من نبود من گفتم برقارو روشن نکنه...! لبم رو گاز گرفتم حس بدی بهم دست نداد چون تو این مدتی که اینجا بودم آدرین ثابت کرده بود اونقدر مغرور هست که اینجور چیزا تحریکش نکنه!همه تنم داغ بود و دیگه حتی صدای رعد رو هم نمیشنیدم دراز کشیدمو با دنیایی فکر خوابم برد...
کنار بانو نشسته بودم و قرار بود باهم بریـم خرید.. البته خرید واسه خونه! راننده ای مخصوص در اختیار بانو بود و از اینکه حداقل آدرین به بانو اینقدر توجه داره خوشحال میشدم! با بانو پیاده شدم و با هم رفتیم که یکم میوه بخریـم، انواع اقسام میوه شیرینی و... خب البته آدرین یه مهمونی داشت انگار بانو به این جور مهمونیـا عادت داشت. در نتیجه کمکش کردم و باید تا امشب همه چیز آماده می بود! نفسی عمیق کشیدم و اتفاقات دو شب پیش رو از یاد برده بودم البته بماند که روز بعدش بی دلیل به حدی ازش خجالت میکشیدم که زیاد دورو برش آفتابی نشدم! با توجه به درد پای بانو زود خریدارو تموم کردیم وهمش رو دادم دست راننده و یکش رو هم خودم میبردم! نشستم توی بی ان و مشکی رنگ برگشتیـم سمت ویلا... سرم رو گذاشتم روی شیشه و بی اراده ذهنم پر کشید سمت سایه، یک ماه ازش بی خبر بودم.دیگه واسم مهم نبود خونه آدرین رو بهش ترجیح میدادم ! حداقل تو خونه ی آدرین هیچ منتی رو سرم نبود! از طرفی کل کل با آدرین رو دوست داشتم و یه حس وابستگی به دعواهامون پیدا کرده بودم! اما حسم تحت کنترل خودم بود و ازش ترسی نداشتم.. رک و راست.. من با کلمه ی عشق بی گانه بودم! وقتی رسیدیم پیاده شدم و به کمک راننده همه چیز رو بردیم تو آشپزخونه. صدف هم اونجا بود از چشمای آدرین خون میبارید نمیدونستم برای چی عصبیِ تقریبا داد زد:
-هی تو بیا اینجا ببینم!
-چشم...
زیر لب گفتم:
-باز میخواد چه بل بشویی راه بندازه؟!
رفتم سمتشون و گفتم:
-با من کار دارین؟!
یه ساعت گرفت جلو روی من با تعجب بهش نگاه کردم از عصبانیت نفس نفس میزد و صدف خیلی خونسرد دست به سینه با اعتماد به نفس با قیافه ای خبیث به من نگاه میکرد آدرین غرید:
-این تو اتاق تو چیکار می کرد؟!
چشمام گرد شد:
-این؟ به قرآن من همچین چیزی تو اتاقم ندیدم!
-واسه من قرآن رو قسم نخور! آشغال از من دزدی میکنی؟!
چشمام گرد تر شد:
-چی داری میگی آقا؟ چرا الکی تهمت میزنی به مردم؟! این شد عین اون شب!
عربدش رفت بالا:
romangram.com | @romangram_com