#دل_من_دل_تو_پارت_191
قربونش نرم چقدر نوازش و مهربونی بلده! صدای رعد و برق باعث شد نگاهش بره سمت رعد و برق و گفت:
-آها... از رعد و برق میترسیدی... واسه همین داری گریه میکنی؟!
بینیم رو بالا کشیدم و حواسم نبود شالم رو گرفتم روی سرم اما همه موهام باز بود و وتا زانوم رو قلقلک میداد! تکیه دادم به ستون و عین بچها لپام پوف کرده بودو مظلوم نگاهش میکردم.. این من بودم؟! آرامش؟ یکمم غیر قابل باور بود اما نقطه ضعفم افتاده بود دست آدرین!آدرین نگاهش رو رو من ثابت کرد:
-این که گریه نداره! چرا گریه میکنی اینقدر میترسی؟
زبونم دوباره تیز شد! من نمیتونستم این عقرب لامصبه توی دهنم رو نشون ندم:
-به لطف شما دوباره برگشتم به گذشته! دوباره عین چی میترسم از رعد و برق!
نفسی عمیق کشید.. عطر تنش اطراف رو پخش کرده بود... لحنش آروم بود.. اما بوی غرور و خودخواهی داشت! :
-بیا بریم یه لیوان اب بخور خوب شی...
بدون اینکه بفهمم دستم رو گرفت و من رو کشوند سمت آشپزخونه اما موهام دست و پا گیر بود آروم گفتم:
-خودم میام!
با اخم دستم رو ول کرد و موهام رو جمع کردم و همراهش رفتم... خودش یه لیوان آب برام ریخت و داد دستم.. از قدش میشد به عنوان نردبون استفاده کرد! من که 90درجه سرم رو میگرفتم بالا تا ببینمش!آروم آب رو خوردم و احساس خنکی کردم خواست برق آشپزخونه رو روشن کنه که با توجه به موهام تقریبا آروم داد زدم:
-نـــه!
اخماش تو هم شد:
-دیگه چی شده؟!
-بزارین من برم بعداً برقا رو روشن کنین...
-اولا چه ربطی داره تو که لباس تنته! دوماً تو این رعد و برق نمیترسی دوباره؟!
فکر کنم اولین بار بود باهم عین آدم داشتیم حرف میزدیم!شاید اون با خشونت...اما حداقل من یکی زیاد زخم زبون نمیزدم...:
-نه چیزه...!
romangram.com | @romangram_com