#دل_من_دل_تو_پارت_190
-نه بانو حالم خوبه اشتها ندارم با اجازتون برم تو اتاقم!
-برو... نه صبر کن حداقل این چایی نعنا رو ببر براش شاید حالش خوب شد...
-چشم..
چایی رو ازش گرفتم و پلها رو دوباره رفتم بالا ! چند تقِ به در اتاقش زدم اما جواب نداد... معمولا یا تو اتاق خودش بود یا تو اون اتاقی که فقط خودش میرفت اون تو... نمیدونستم چی کار کنم... رفتم سمت همون اتاق ازش صدای آهنگ میومد... آهی کشیدم و خواستم برگردم برم که در باز شد.. :
-چیکارم داشتی؟! کی بهت گفت پاتو نزدیک اینجا بزاری؟!
مثل همیشه صداش پر خشونت اما آروم... چشمام گرد شد! از کجا فهمید من اینجام؟! همون طور برگشتم و مظلوم گفتم:
-هیچکس به خدا بانو گفت این رو بیارم بهتون بدم حالتون خوب شه دیدم تو اتاقتون نیستین... اما خب گفتم شاید خوشتون نیاد مزاحمتون شم...
نفسی عمیق کشید و چایی رو از دستای کوچیک و ظریفم گرفت و گفت:
-باشه برو... فقط! دیگه پات رو دو قدمیه این اتاق هم نذار!
-من تاحالا نیومدم اینجا!
-از این به بعد هم نیا! حالا برو...
سری تکون دادم و اخماش تو هم شد نزدیک بود خندم بگیره که گفتم:
-چـــشم!
و رفتم سمت اتاق خودم... نـفسی عمیق کشیدم و شالم رو از روی موهام برداشتم و هد بندم رو پرت کردم سمت تخت.. کش موم رو باز کردم و احساس آزادی بهم دست داد... موهای بلندم تا زانوم ریخته شد جمعشون کردم و نشستم روی صندلی و پرتشون کردم پایین... زانوم رو بغل گرفتم و چونم رو گذاشتم روی زانوم و تو آینه به قیافم خیره شدم! آهی آروم کشیدم و لپام رو باد کردم و شده بودم عین بچه کوچیکا... دیدم همین جور ادامه بدم حوصلم حسابی میپوکه! میل و کاموا رو برداشتم و مشغول بافتن شدم! چون میخواستم دو رنگ درست کنم یکم زمان میبرد!مشغول بافتنش بودم و تا که از همون هم خسته شدم! خوبیه اتاق من این بود که تراسش رو به باغ بود و هیچکس دیدی بهم نداشت و راحت میتونستم برم بیرون! در تراس رو باز کردم و واردش شدم... نم نم بارون میـومد این روزا تهران رکورد زده بود تو بارون و رعد برق... لبخندی نشست کنج لبم.. زندگی هرچقدر هم تلخ بوده باشه یه روز های خوشی هم داره! این چند وقتی که اینجا بودم شاید هدفم چیز دیگه ای بود اما خیلی بهم انرژی میداد! منی که همیشه خونسرد بودم غرور و خودخواهی آدرین حرص کشم میکرد! ولی به خودم نمیتونستم دروغ بگم که غرورش خاص بود... هر چقدر آدم بدی باشه غرور خاصی داشت و من یکی توی عمرم همچین پسری ندیده بودم ! آهی کشیدم... بعدش میخواستم چیکار کنم؟! اگه خونوادم پیدا میشد... باهاشون میموندم یا نه؟! شاید دلیل قانع کننده ای داشته باشن... اما با اون شناختی که از خودم داشتم فکر نمی کردم زود قانع و تسلیم شم! جلوتر رفتم و نم نم ریز و لطیف بارون میخورد به صورتم! عاشقونه عاشق بارون بودم بدون رعد و برق! اما صدای خفیف رعد رنگ رو از صورتم پروند! با حالت دو رفتم توی اتاقم و پردها رو کشیدم.آب دهنم رو قورت دادم و نفس نفس میزدم. آدرین بیشعور باعث شده بود ترسم نسبت به رعد و برق بیش تر شه با اون شب کذایی! روی تخت نشستم و تو خودم جمع شدم. نفس عمیق میکشیدم تا ترسم کم تر شه تموم لحظات اون آتیش سوزی جلوی چشمام بود. پوفی کردم و سعی داشتم آروم باشم! موهای بلندم رو روی تخت پخش کردم و دفترم رو برداشتم.. کار من همیـن بود... صفحات پر شدش رو ورق زدم..داشتم یه نثر سختی روزگار مینوشتم... با غّرش رعد جیغ خفیف و آرومی زدم... چرا؟ چرا نمیتونستم اون آتیش سوزی و اون مـردِ مُرده رو فراموش کنم؟! هروقت رعد و برق میومد میشد کابوس زندگیم! از آتیش خاطره ی خوبی نداشتم... لبم رو گاز گرفتم و حس کردم عرق سردی روی پیشونی و کمرم نشسته. رفتم زیر پتو و سعی کردم بی توجه باشم!
نصفه شب با جیغی آروم بیدار شدم! سینزده سال بود که از این کابوسا رهایی پیدا کرده بودم اما دوباره با اون رعد و برق لعنتی و به لطف و زحمت آدرین همه چی برگشته بود به پله ی اول... عرقای سرد روی پیشونیم زیاد شده بود دستی به پیشونیم کشیدم.. نفس نفس میزدم چشمام رو بستم و تموم صحنها تو سرم میچرخید! لبم رو به دندون گرفتم صدای رعد و برق هنوز میومد دیگه داشت حالم از هرچی پاییز و زمستون بهم میخورد چرا زودتر این یک ماه نمیگذشت و بهار نمیومد؟! بی توجه به موهام که شال نذاشته بودم روشون در اتاق رو باز کردم و پریدم از اتاق بیرون... نمیه اشک رو توی چشمام حس میکردم! من؟! من آرامش دختری که از هیچی نمیترسید و هیچ وقت اشک نمیریخت داشتم از ترس رعد و برق گریه میکردم! اگه میرفتم تو اتاق بانو بنده خدا از ترس حالش بد میشد تو اتاق ملودی اینام که اصلا حال و حوصله ی سامره رو نداشتم فقط میخواستم از صدا دور شم! یه بولیز آستین بلند سفید پوشیده بودم که روش شکلهای قلب رنگی رنگی داشت... شال صورتیمم انداخته بودم روی دوشم و موهای بلندم آزادانه همراهم راه میومدن! هنوز از ترس گوشام رو گرفته بودم و اشک میریختم !چرا؟! لعنت بهت آدرین من رعد و برق رو با اون آتیش سوزی فراموش کرده بودم با تنها گذاشتن من و تراس تو اون شب پر رعد و برق باعث شد همه چی واسم زنده شه! از پلها پایین رفتم و تکیه دادم به ستون آروم هق هق میکردم! تا اونجایی که یادمه چند سالی میشد هق هق نکرده بودم... وقتی پناهی واسه هق هق نباشه چرا غرورم رو خرد و خمیر کنم؟!چشمام رو بسته بودم و مرواریدای روشن از چشمام میچکید سایه ای باعث شد که همون جور چشمام رو بستم تاریکی بیش تری رو حس کنم تا چشمام رو باز کردم اول یه پرده ی پر اشک مانع دیدن صورت طرفم شد یه بار چشمام رو باز و بسته کردم و اشکای درشتم از گونم چکید و با اخمای آدرین آب دهنم رو قورت دادم ؛همینم کم بود جلوی این گوریل انگوری اشک ریخته باشم اونم به خاطر رعد و برق! هرچی باشه تقصیر خودش بود که من یاد همه چیز افتادم... یاد جنازه ی یک مَرد سوخته! صدای دو رگه و بم و مردونش من رو به خودم آورد:
-تو اینجا چیکار میکنی؟ این اشکا واسه ی چیه؟!
توی لحن صداش دلسوزی نبود! این رو دوست داشتم که واسم دل نسوزوند! آب دهنم رو قورت دادم و اخماش تو حاله ای نور مشخص بود و چشمای خاکستریش تیره تر شده بود! اخماش غلظت پیدا کرد:
-چرا لال شدی؟! بگو چته!
romangram.com | @romangram_com