#دل_من_دل_تو_پارت_189
-بسته الکی زحمت نکش!
مونده بودم تو کف آدرین... یعنی میخواست دخترعموی خودش رو ضایع کنه؟ غیر قابل باور بود!نفسی عمیق کشیدم و به دستور خودش رفتم... توی آشپزخونه هی بانو از این صدف بد میگفت. خدایی هم حق داشت. بلاخره صدف هم رفت و من و بانو باهم مشغول درست کردن شام بودیـم... شام که تموم شد بانو گفت:
-دخترم پاشو برو آقا رو صدا بزن بیاد شام...
-چشم بانو...
نفسی عمیق کشیدم و پلها رو رفتم بالا. بعد از کلی راه رفتن و رسیدن به اتاقش در اتاق رو زدم وگفت:
-بیا توو...
دستگیره ی در رو چرخوندم و کنار پنجره دست به سینه وایستاده بود و گفت:
-چیکار داری؟!
-آقا بانو گفتن بگم بیاین شام...
-حالم خوب نیست.... شام نمیخورم به بانو بگو خودتون شامتون رو بخورین...
-چشم...
از اتاق رفتم بیرون و پلهایی که بالا رفته بودم رو پایین رفتم! بانو با دیدن من گفت:
-چی شد؟
-گفت که حالش خوب نیـست شام نمیخوره! شما خودتون شام بخورین...
-خدا مرگم بده حالش خوب نیست؟ چی شده؟!
-خدا نکنه بانو! حتما بازم سردرد داره وللش بشین شامت رو بخور! بچه نیست که!
بانو با هزار راه بلاخره دلش راضی شد و نشست و همه مشغول شام خوردن بودن به جز من نمیدونستم چرا اشتهام کور بود. بانو گفت:
-آرامش؟! تو چرا شام نمیخوری عزیزم؟ توام حالت خوب نیست؟
romangram.com | @romangram_com