#دل_من_دل_تو_پارت_188
چشمام گرد شد منظورش از این دختره من بودم؟! سرم رو گرفتم بالا و همون جور موندم نگاه امین رادمهر سر تا پام رو میچرخید! صدف که اعتماد به نفس خوبی داشت گفت:
-میترسم بکشمش،خونش به پای خودتها پسرعمو!
-حالا مبارزه کن تو... مرد به پای خودم!
انگار نه انگار دارن راجب یه آدم حرف میزنن پوزخندی زدم و آروم گفتم:
-شتر در خواب بیند پنبه دانه! اعتماد به سقفا تو حلقم!
مطمئن بودم آدرین از رو غیض من این پیشنهاد رو داد! عموی آدرین گفت:
-من باید برم آدرین.. بعداً صدف میاد باشه؟
-باشه عمو برو...
این دیگه چقدر خودخواهه؟! حتی به خاطر عموش هم بلند نشد خداحافظی کنه؟! لبم رو گاز گرفتم... صدف بلند شد و گفت:
-خب! حاضری جوجه؟!
سکوت کردم...چشمای صدف گرد شد و آدرین با غرور نشست وسط، صدف شالش رو در آورد و موهاش رو باز کرد انگار منتظر وقت بود تا خودش رو برای آدرین به نمایش بزاره اما خونسردی و بی تفاوتیه آدرین واقعا خوب حرصش رو در میاورد! من بدون اینکه کاری کنم دست به سینه موندم و گفت:
-نکنه جا زدی؟!
-نه! چطور؟
-پس چرا شالت رو برنمیداری؟
-من همین طوری مبارزه میکنم!
پوزخندی زد و سمتم گارد گرفت اونقدر سالن پذیرایی بزرگ بود که جا اضافه هم میومد. حوصله ی زدن نداشتم و خوب میدونستم باید چیکار کنم!به سمتم حمله ور شد و جا خالی دادم. پوزخندی گوشه لبم بود.آدمی نبودم که کم بیارم. اینقدر حمله کرد و جا خالی دادم که نفس نفس میزد. خندیدم و چشماشو گرد کرد و گفت:
-دختره ی گستاخ حالتو جا میارم!
در کمال خونسردی از خودم دفاع می کردم و جای خالی میدادم ! موندم اون استادی که به این کمربند مشکی داده با خودش چند چند بوده؟! آدرین با اخم ولی خونسرد گفت:
romangram.com | @romangram_com