#دل_من_دل_تو_پارت_187
کت و شلوارش رو کاور کردم عطر تخلش همه جا پخش شد بود و مدام بی اراده نفس عمیق میکشیدم! عطر خنکش میتونست هر کسی رو از پا در بیاره و مست و پاتیل کنه! همه چیز رو جمع و جور کردم و به همه گفتم که تو سالن آماده باشن! تمام این خونه و رفتارای آدرین عین پادگان و رئیس پادگان بود!لبم رو گاز گرفتم و آدرین و آرسام اومدن اونجا. کنجکاو بودم که چی میخوان بگن آدرین با ژست خاص و مردونه ی خودش دستاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و طبق معمول یه اخم جذاب رو پیشونیش! شاید... اولین پسری بود که از کل کل و دعوا باهاش بدم نمیومد و روش دقیق بودم و نمیدونستم این رفتارم رو پای چی باید بزارم. آرسام اخماش توی هم بود:
-خب... همتون رو جمع کردم بگم که... همتون شـاهد اتفاقای دیشب بودیـن... من توی کارم به هیچ چیزی شک ندارم و نداشتم اما همون طور که میدونین کار از محکم کاری عیب نمیکنه! بانو بحثش از همه ی شماها جداست!
حرفاش سر سنگین بود و خشک! مغرور و خود مطمئن:
-در نتیجه... دارم برای بار آخر میگم.. حالا اگه بخواین بزارین پای تهدید یا نه فرقی نمیکنه! هر کدومتون که تو این خونه میمونین... اگه یه موردتون عین دیشب باشه... شک نکنین همون بلایی که سر خودش آوردم سر شما هم میارم... هر کدوم سرتون تو کار خودتون باشه و برید سر کارتون...
زنگ در به صدا در اومد و یک نفر در رو باز کرد وهرکدوم با اطاعت از آدرین رفتیم سر کار خودمون! ای خدا صدف اینجا چیکار داره؟! پدرش هم بود! توی آشپزخونه کمک میکردم اما تمام حواسم بین اون حرفایی که بینشون رد و بدل میشد بود.بانو یه ظرف پر انوع و اقسام میوه داد دستم و ملودی هم همراهم بود باهم رفتیـم سمتشون و ظرف رو گذاشتم وسط و خواستم برم که آدرین گفت:
-تو یکی صبر کن!
برگشتم و با اخم گفتم:
-کاری با من دارین؟!
-همینجا بمون ...
پوفی کردم! هـه چه بهتر! اخمام توی هم بود و کنارش وایستادم! صدف عین این شپشا چسبیده بود به آدرینو سرش رو هم گذاشته بود رو شونه ی آدریـن... فکر میکردم حداقل آدرین قربون صدقه ی این یکی بره اما کلا خشک و سرد و اخمو بود! انگار نه انگار صدفی کنارش هست و واقعا شرم و حیای این دختر من رو به تعجب مینداخت که حتی حرمت پدر عوضیش رو هم در نظر نگرفت! صدف چشم غره ای به من زد که پوزخندی کنار لبم نشست و رو به آدرین با ناز گفت:
-پسرعمویی؟! بهت گفتم که کمربند مشکیه کاراتم رو هم بلاخره گرفتم؟!
-نه نگفتی... آفرین...
نزدیک بود خندم بگیره! حتما توقع داشت آدرین کلی تحویلش بگیره! پدرش گفت:
-آره بزنم به تخته بلاخره دختر عموت یه کاری رو به سرانجام رسوند!
من و آدرین همزمان پوزخند زدیم! آدرین گفت:
-میخوای مبارزه کنی؟!
-بـا تو؟ مگه از جونم سیر شدم؟!
-با من نه... با این دختره!
romangram.com | @romangram_com