#دل_من_دل_تو_پارت_184
و رفت! پوفی کردم و نفهمیدم کی بانو اومد! تا اومدم با لبخند برم سمتش که سرم گیج رفت و با دستام خودم رو روی دیوار نگه داشتم بانو اومد سمتمو با ترس گفت:
-چی شده آرامش؟! خوبی دخترم؟!
دستام میلرزیدن سری به نشونه ی آره تکون دادم و من رو نشوند رو صندلی و گفت:
-وای دستات عین یخچاله؛فکر کنم فشارت افتاده بزار یه آب قند حل بگیرم واست!
بدنم لـرزش خفیفی داشت...آب قند رو تا ته خوردم و بانو با دیدن لیوانی که یک ذره آب لیمو توش بود گفت:
-دختر قصد خودکشی داشتی؟! تو که خودت میدونی افت فشار داری چرا اینجوری کردی؟!
-از اون گوریل انگوری نکبت بپرس که همش رو به زور ریخت تو حلقم! آخ اگه تلافی نکنم آرامش نیستم!
-لابد تو هم خیلی صاف و ساده داشتی کارت رو انجام میدادی و اون یهویی این کارو کرد؟ نگو خودت کرم نریختی!
-خودش شروع کرد میخواست درست حرف بزنه !
-من میدونم آخر یا تو اون پسر بیچاره رو میکشی یا اون تو اون رو مـیکشه!
قیافم رو مسخره وار درست کردم و گفتم:
-اوخی! فدای اون بیچارگیش نشم من! عین این تیمارستانیا میمونه! میگم بانو یه سوال!
-بپرس خانمی!
-احتمالا این گوریل انگوری از باغ وحشی چیزی فرار نکرده؟! یا تو بچگیش سگ هاری گازش نگرفته؟!
بانو چپ چپی نگاهم کرد و گفت:
-لا اله الا لله! بست کن دختر.دنبال دردسریاو
پوفی کردم و بعد اینکه حالم بهتر شد به بانو کمک کردم تا که گوریل انگوری بعد خوردن صبحونه رفـت! نفسی عمیق کشیدم فهمیده بودم که رئیس یه شرکته اما نمیدونستم چه شرکتی! چرا به همون راضی نبود...؟ حتما باید میرفت سمت خلاف؟ پوف! بلاخره با بانو رفتیـم توی اتاق و شروع کردیم به بافتن! خوشم میومد از این کار عین این مامان بزرگا! بقیه مشغول غذا پختن بودم و نصف شالگردنم رو بافته بودم و خیلی دوسش داشتم!
بلاخره ساعت ها گذشت و اینقدر با بانو محو کارامون بودیم که نفـهمیدیم آدرین کی اومده! اما تنها نبود و آرسام هم کنارش بود! ازپلها پایین رفتیـم و آرسام با لبخندی پررنگ اومد سمت بانو محکم بغلش کرد:
romangram.com | @romangram_com