#دل_من_دل_تو_پارت_182
-نه میخوام کنارش بخوابم...
سرش رو گرفت بالا و نگاهم کرد بدون هیچ حرفی یا اشاره ای کتش رو برداشت و رفت! من هم کنار بانو به خواب رفتم...
***
چشمام رو آروم باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم! ساعت 5صبح بود؛ چه سحر خیزی شده بودم من! نفسی عمیق کشیدم و از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم... رفتم توی تراس؛نفسی عمیق کشیدم و نرمش کردم. چه حالی میده الان یه دوش بگیرم. رفتم تو اتاق خودم و لباسام رو کندم. رفتم توی حموم یه آب داغ حالم رو جا میاورد یه دوش جانانه گرفتم و پریدم بیرون! با حوله بدنم رو خشک کردم موهای بلندم رو توی حوله پیچیدم و به دست و صورتم کرم زدم! جای سیلی آدرین هنوز درد می کرد و کمی کبود بود... موهام رو کاملا خشک کردم و شونه زدم..یه تونیک آستین بلند که یکمی به بدنم میچسبید و رنگش هم مشکی بود و دکمهایی که سمت راستش ردیف چیده شده بودن سفید رنگ و جنسش ریون بود و لبه ی تونیک چین چین مانند رو پوشیدم .. نفسی عمیق کشیدم و یه شلوار کتان مشکی در آوردم و همون رو پوشیدم واسم اهمیت نداشت خوشگل باشه لباسا یا نه، فقط پوشیده باشه همین کافیه! من بر خلاف سامره و بقیه که لباسای باز میپوشیدن البته به جز بانو همیشه لباسام پوشیده بود و طبق معمول آرایش نمی کردم! حتی تو عمرم یک بار به یه رژ لب یا رژ گونه یا ریمیل دسـت نزده بودم! مژه های من خدادادی بلند و فر خورده بود.به ساعت نگاهی کردم تازه ساعت 6بود و همه خواب بودن! البته فکر کنم گوریل انگوری بیدار باشه و ورزش کنه! میدونستم حال بانو خوب نیست برای همون که یکم کمک حالش بشم رفتم توی آشپزخونه شال مشکی سرم بود با یه هد بند سفید.. نفسی عمیق کشیدم و چایی ساز رو به برق زدم... ذهنم مشغول اون مدارک بود... مگه اون مدارک چی بودن که داشت خودش رو به آب و آتیش میزد؟ اصلا آدرینا کی بود؟! آدرین چه قولی بهش داده بود؟ این همه سوال نباید بی جواب میموند... من اومدم اینجا که جواب این ها رو پیدا کنم! باید همه چیز رو به رامتین اطلاع بدم... دست به سینه زل زده بودم به دیوار! اینقدر توی فکر بودم که صدای عصبی ولی آروم آدرین من رو به خودم آورد:
-تو اینجا چیکار میکنی؟!
چشمام روی چشمای خاکستریش ثابت موند و خونسرد گفتم:
-همـون کاری که هرروز انجام میدم قربان!
اخماش بیش تر شد و نشست روی صندلی ! پوفی کردم گفت:
-یه آب میوه بده بهم...
نوکر بابات غلام سیاه؛ حیف که فعلا به عنوان یه غلام سفید اینجام! در یخچال بزرگ رو باز کردم که ماشالله داشت فوران می کرد! :
-آب پرتقال یـا...
-هر کوفتی شد فرق نمیکنه زودتر!
نذاشت حرفم کامل شه بیشعور! با چشم غره چشمم ثابت موند رو آب لیمو! شونه ای بالا انداختم و آب لیمو رو برداشتم و ریختم تو یه لیوان کدر گذاشتم جلو روش و گفتم:
-بفرمایید!
لبخندی کجکی زده بودم همین اول سر صبح قشنگ خودم رو برای یک دعوا آماده کرده بودم! داشتم چایی رو حاضر میکردم که دیدم پشت سرمه. برگشتم و با چشمای گشاد گفتم:
-چیزی شده آقا؟!
کارد میزدی خونش در نمیومد! حقش بود میخواست حرفم رو قطع نکنه.توی چشمای خاکستریش رگهای خونی دیده میشد و اخماش رو هم با یه میلیون تن عسل هم نمیشد خورد!لیوان رو گرفت جلو من و غرید:
-این چه کوفتیه؟!
romangram.com | @romangram_com