#دل_من_دل_تو_پارت_181

-بانو گریه نکن من همینجوریشم اعصابم خرد هست!

رو به من با اخم گفت:

-تو! بانو رو ببر تو اتاقش بزار بخوابه از کنارش جم نمیخوری!

این تو گفتناش رو مخ بود! میمرد اسمم رو صدا میزد؟! درسته همیشه از اینکه یه مرد غریبه اسمم رو صدا کنه بدم میومد ولی بهتر از این بود که بهم بگه تو! با اخم سری تکون دادم و گفتم:

-چشم...

دستام رو دور شونه ی بانو حلقه کردم و با هم رفتیم بالا و کمکش کردم روی تخت بخوابه و خودم کنارش موندم... دستش رو گرفتم توی دستم و گفتم:

-بانو تو رو خدا اینقدر به خودت فشار نیـار... تو چرا حالت بد شد آخه؟

-از حرف آدرین.... دلم کباب شد اون خدا نشناس...

من که از حرفای بانو سر در نمیاوردم! پوفی کردم و ترجیح دادم به هیچ چی فکر نکنم! کار من دخالت تو این موارد نیست مهم اینه اون مدارک به دست خودم بیوفته! حالا اگه باعث نابودی خود آدرین باشه! از اینکه اعدامش کنن یا به هر نحوی بکشنش خوشحال نمیشدم اون اشتیاقم از بین رفته بود و راضی به مرگش نبودم!ولی باید به اندازه ی جرمش مجازات میشد!اینقدر کنار بانو موندم تا خوابش برد... نفسی عمیق کشیدم و بالا سرش موندم و سرش رو بغل کردم حس دخترانه بهش داشتم عین مادرم میموند.. عین مادری که هرگز نداشتم پیشونیش رو بوسیدم .. از این آدم خیانت محاله.. بانو زن خوبی بود... خوابم نمیومد تازه ساعت 11شب بود .. لبم رو گاز گرفتم ... یعنی آدرین گُلی رو میکشه؟ احتمالش زیاده! البته حقش هم هست!

دو ساعت گذشت و من همچنان بالا سر بانو بیدار بودم که در آروم باز شد سرم رفت سمت در و با دیدن آدرین از جام بلند شدم... اخم ظریفی کردم یعنی چی شد؟! کتش رو دستش آویزون بود... صداش بلند نبود اما پر تحکم و خشک بود:

-تو اینجا چیکـار میکنی؟!

-هیچی... کنار بانو بودم.. حالش خوش نبود نتونستم تنهاش بزارم...

اخماش کم تر شد اما هنوز اخم داشت نشست روی تخت کنار بانو... لبم رو گاز گرفتم:

-پیداش کردین؟!

اخماش بیش تر شد و همون جور که دست بانو رو گرفت تو دستش:

-اگه پیداش نمیکردم اینقدر آروم نبودم..

سرم رو پایین انداختم و کنار تخت سرپا موندم.. گفت:

-دیگه برو خودم کنارش هستم..


romangram.com | @romangram_com