#دل_من_دل_تو_پارت_174

اخماش توی هم بود ؛ صورتش به سرخی میزد نمیدونم از عصبانیت... نمیدونم... شاید یه چیزی عذابش میداد مشغول کارم شدم و زیر چشمی دیدم دست از کار کشیده زل زده به عکس... چاقو رو گذاشتم کنار و گفتم:

-من کارم تموم شد اجازه دارم برم؟!

سری تکون داد و با چشم غره رفتم.زورش میومد بگه برو؟! هر چند توقعی ازش نداشتم! از در اتاقش بیرون رفتم کاری نداشتم که دیگه انجام بدم وارد اتاقم شدم! نفسی عمیق کشیدم هنوز عطر تلخ آدرین تو مشامم پیچیده بود حوصلم سر رفته بود حداقل آدرین یه سوژه دستم میداد رو اعصابش را برم... بادی به غبغب انداختم و دراز کشیدم روی تختم.. لبخندی زدم و یاد کتابی که بانو بهم داده بود افتادم و فوری رفتم سمت کشو و کتاب رو ازش بیرون کشیدم! رمان بود... رمان چشم های بارانی... شونه ای بالا انداختم و مشغول خوندنش شدم! خوندم و خوندم تا که فهمیدم یک سومش رو تموم کردم واقعا خیلی قشنگ بود...

لبخندی زدم و کتاب رو بعد از نشونه گذاری صفحه بستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ا! بانو اومد... لبخندی زدم و کتابم رو توی کشو انداختم و تو آینه سر و وضعم رو مرتب کردم موهام از هد بند زده بودن بیرون! با لبخندی ملیح پا شدم و رفتم بیرون و بانو با سلام گفتن به من لبخندی رو لباش نشست و در جوابش گفتم:

-به به سلام بانو! خوب بود؟!

-خرید رفتن هم خوب و بد داره؟!

تک خنده ای کردم و چشماش روی لپام ثابت موند و گفت:

-وای چه چال بانمکی روی لپات میوفته!

لبخندی زدم و همراه هم به اتاق بانو رفتیـم... اتاق بانو خیلی اختصاصی بود! نمیدونستم چرا آدرین اینقدر بانو رو دوست داره! اصلا دلی داره که بخواد کسی رو دوست داشته باشه؟! وقتی که قاتله؟! لبم رو گزیدم و داشتم تو فکرام همه چیز رو بهم ربط میدادم ! آره! شاید خانوادش به خاطر همین خلاف کار بودنش تردش کردن... شایدم نه !

شونه ای بالا انداختم و نشستم روی تخت و کامواها و میل رو بانو داد دستم و میل و کاموای خودش رو هم برداشت و داشت بهم یاد میداد! تصمیم گرفته بودم شالگردن ببافم واسه اولین کار بهترین چیز بود و بعدش میرفتم سراغ کلاه!نفسی عمیق کشیـدم بانو توضیح میداد و من هم زود یاد میگرفتم و در ازای چیزی که بهم یاد میداد همزمان با خنده شعرای حافظ رو از حفظ براش میخوندم... لبخندی زدم:

-بانو؟

-جونه بانو؟

-یه سوال دارم که خیلی وقته تو سرمه... چی شد ازدواج نکردی؟!

لبخندی تلخ زد و گفت:

-هیچ وقت خواستگارهامو قبول نکردم... قضیش طولانیه.. هم اینکه اگه آقا بفهمه من یکی رو کشته واست تعریف کنم!

چشمام گرد شد:

-چه ربطی به اون گوریل انگوری داره؟!

-دیگه ربطش به سیم رابطشه قربونت برم!


romangram.com | @romangram_com