#دل_من_دل_تو_پارت_173
از پلها رفت بالا و دلم نمیخواست باهاش تنها باشم،گفتم:
-سامره نمیشه تو بری؟!
چشماش گرد شد:
-واسه چی؟!
-حوصلشو ندارم با اون اخلاق بسیار بسیار زیباش!
-جدی دوست نداری بری؟ من که از خدام بود یه ثانیه باهاش تنها باشم!
-خسته نباشی! جان من بیا تو برو.
-دیدی که دستور داد تو بری دلت میخواد سر هممونو ببره بزاره تو دستامون؟ هنوز اینو نشناختی! تازشم نیاز به گفتن تو نبود مسابقه ی دو میدانی میذاشتم تا اتاقش اگه می گفت !
پوزخندی زدم و کاسه ی میوه ها رو جمع کردم و رفتم بالا هنوز نشناختمش؟! بیشتر از این هم وحشی میشه؟! از کجا معلوم شاید... کنار در اتاقش وایستادم و نفسی عمیق کشیدم خسته شدم این همه راه اومدم! در اتاقش رو زدم و گفت:
-بیا توو!
دستگیره ی در رو چرخوندم و دیشب واسم تجربه شده بود و قشنگ حواسم رو به راه رفتنم دادم و نشسته بود روی صندلی کنار میزش سرش گرم حساب کتاباش بود... سرپا مونده بودم که گفت:
-بشین!
نشستم و در حال میوه پوست کندن بودم!نگاهم افتاد به قاب عکسی که همیشه همراهش بود تو اتاق. خیلی دوست داشتم بدونم این دختره کیه آدرین میشه.خیلی شبیهش بود احتمالا خواهرشه... لبخندی کمرنگ با دیدن عکس به لبام نشست... چقدر هم ناز بود! پس چرا من تاحالا ندیدمش؟! فکر کنم کل خانوادش خارج از ایران زندگی میکنن. هم میوه پوست میگرفتم هم با لبخند به عکس نگاه میکردم که صدای تقریبا بلند آدرین من رو به خودم آورد:
-به چی نگاه میکنی؟!
اخماش به حدی توی هم بود و چشماش سرخ شدن که از ترس به من من افتادم:
-به عکس!
-من بهت گفتم به عکس نگاه کن؟!
-خب... خوشگل بود گناه نکردم که !
romangram.com | @romangram_com