#دل_من_دل_تو_پارت_172
- هوی با توام.
- به تو چه؟! خوشم نمیاد یکی تو کار من فضولی کنه!
-اتاقمه اختیارشو دارم! نکنه اومدی از اتاقم چیزی برداری؟!
-وای! نه اومدم تِل ملودی رو براش بردارم ببرم!
با چشم غره بی توجه به من رفت... تل رو که پیدا کردم از در بیرون اومدم و در رو بستم آروم آروم رفتم سمت پلها. این خونه رو با تاکسی بری 10 دقیقه راهه! پوزخندی زدم و اصلا اعصاب نداشتم نمیدونستم چرا بعضی اوقات فاز هام تغیـیر میکنه بعضی اوقات خوبم اما.... شاید اون قدر از مردمای این دنیا بدی دیده باشم که حقم باشه اینجوری رفتار کنم! خواستم وارد آشپزخونه شم که آدرین با دیدنم گفت:
-هی تو!
با اخمی غلیظ برگشتم سمتشو اون هم عین همیشه ابروهاش بهم گره خورده بود:
-با من کاری دارین؟!
سامره کنارش بود و با نیش باز به آدرین نگاه می کرد! میگم خوبه آدرین محل نمیده بهش اینجوریه... اگه رو بده بهش که دیگه فکر کنم... :
-میوه رو تو پوست بگیر!
لبخند سامره سقوط کرد! اخماش رفتن توی هم و گفت:
-آقا من که دارم پوست میگیرم آرامش تو آشپزخونه کار داره!
ملودی تل رو از دستم گرفت و رفت و خواستم برم که داد زد:
-مگه با تو نیستم؟!
سامره که حسابی آدرین پوزش رو به خاک مالیده بود و جوابشو نداد و ضایع شد از جاش تکون خورد و آدرین همون طور که با لب تابش ور میرفت و کلی دفتر دستک اداری کنارش پخش بود لب تاپش رو بست و دفترش رو هم گذاشت روی لپ تابش و با اخم گفت:
-بیا بالا اینجا نه...
آب دهنم رو قورت دادم و با اخم سری تکون دادم اخماش غلیظ تر شد و تیز نگاهم کرد و سریع جمع و جورش کردم:
-چــشم آقا!
romangram.com | @romangram_com