#دل_من_دل_تو_پارت_171
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم...
چشمای بانو گرد شد محو لحن و شعر خوندنم بودم... با صدای آدرین اخمام رفت توی هم از دیشب که من رو توی اون رعد و برق ول کرد و تا خود صبح بیدار مونده بودم ،صدای دو رگه و مردونش به گوشم رسید:
-بانو کجایی دو ساعت دارم صدات میکنم...
بانو فوری بلند شد اما من از جام تکون نخوردم! حتی یه ذره از اخماش کاسته نمیشد... همیشه ی خدا اخماش توی همه! بانو لباش رو با زبون تر کرد:
-ای وای ببخشید آقا حواسم پیش آرامـش بود الان لباس میپوشم آماده میشم...!
آدرین رفت و با لبخند گفتم:
-خوش بگذره بانو!
-دارم میرم یکم خرید واسه ی تو هم میخوام میل و کاموا بگیرم!
-وای عاشقتم بانو جونم مرسی ممنون!
-فدات بشم دخترم... مراقب خودت باش...
-همچنین...
بلند شدم و صورتش رو بوسیدم و رفت! آهی کشیدم خدایی اینجا بدون بانو خیلی چرت بود. ولی خیلی خوشم میومد رو اعصاب آدرین راه میرفتم! مزه میداد تاحالا نشده بود با یه نفر این قدر سر جنگ داشته باشم! نباید این طور می بود... در اصل فقط باید سر مینداختم پایین و به کار های خودم به عنوان یک خدمتکار رسیدگی می کردم اما نمیتونستم زبون تند و تیزم رو در برابرش پنهون کن؛ این یک حس بود...مطمئن بودم موهای سرش رو سفید می کردم!ملودی اومد کمکم و وسط کارش دستی به سرش زد اخماش توی هم شد:
-هی وای میشه بری تِلم رو از تو اتاقم بیـاری؟!
-باشه صبر کن...
-قربون دستت!
دستام رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم قیافم تو هم شد! سامره نشسته بود کنار آدرین و واسش میوه پوست میگرفت ولی آدرین حواسش به لب تابش بود! زبونم رو آوردم بیرونو بی توجه رفتم از پلها بالا اتاق ملودی و سامره یکی بود! وارد اتاق شدم و دنبال تل ملودی میگشتم که در باز شد و با دیدن سامره بی توجه مشغول گشتن شدم و سامره تقریبا داد زد:
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟!
سکوت کردم؛ حوصله ی کل کل نداشتم...
romangram.com | @romangram_com