#دل_من_دل_تو_پارت_168
-ای خدا چرا حرف نمیره تو اون کلت؟! آکبنده؟!
فشارش رو چونم بیشتر شد و غرید:
-دیگه داری اعصابم رو بیشتر خرد میکنی! میدونی اگه بخوام همین الان میتونم بفرستمت اون دنیا؟!
-به جهنم! بزار من برم اینقدرم نچسبون خودت رو بهم!
-برو اصلا حوصله ی داد زدن با این سردرد رو ندارم... بعد! دیگه هم جون هیچ یک از اعضای خونوادم رو قسم نمیخوری واگر نه کاری میکنم روزی هزار بار به غلط کردن بیوفتی! حالام گمشو!
دستش رو از روی چونم برداشت چونم درد میکرد.. زیر لب آروم گفتم:
-حتما! اونم من ! من به ننه بابای خودم نمیگم غلط کردم!
اخماش بیش تر توی هم شد از اتاقش با سرعت نور رفتم! در اتاقم رو کلید کردم و نشستم روی تختم... شالم رو از روی سرم برداشتم حسابی گرمم شده بود.هد بندمم پرت کردم و مدام خودم رو باد میزدم نمیدونستم چرا اینقدر صورتم سرخ شده... از شرم؟! از عصبانیـت؟! نمیدونم.. خودم رو بهتر از هر کسی میشناختم دختری نبودم که با دو سه تا رفتار یه پسر خر بشم! آدرین که ماشالله بزنم به تخته اخلاقش نه که خیلی خوبه، زود آدم رو جذب میکنه! از فکرم خندیدم و جلوی آینه موندم.. نشستم روی صندلی مخصوص میز آرایش و چونم داشت میترکید از زور کبودی! دندونام رو سابیدم بهم به چه جرئتی؟! دوباره شده بودم همون آرامشی که رو خودش تعصب نشون میداد! اخمام رو توی هم کشیـدم فعلا مجبور بودم سکوت کنم.. ابروهام رو نگاهی کردم... حتی یک دونه از ابروهام رو هم برنداشته بودم چون احتیاجی نبود! خدا دادی واسه خودش تمیز و یک دست بود! دستی به ابروهام کشیدم و دستم سر خورد روی چونم و دردم گرفت، وحشی آمازونی! گوریل انگوری زورگوئه مغروره خودخواهه عوضی! خیلی شانس آوردم بلایی سرم نیاورد کسی خونه نبود بخواد به داد من بدبخت برسه که! ولی تا الان که من ندیدم همچین آدمی باشه... نمیدونم کدوم رو باور کنم؟! چیزی که به عِین میبینم... یا حرفای رامتیـن؟! اگه اینجوری باشه راحت میتونست الان از موقعیتش سوء استفاده کنه اما... نمیدونم چی راسته چی دروغ! پوفی کردم... دفترم رو برداشـتم... مداد رو توی دستم گرفتم و مشغول نوشتن شدم «بیـن 8میلـیار نفر جمعیـت کره ی خـاکی... تنها منم که تنهاتریـنم.....»
دفتر رو بستم و داخل کشوی میز گذاشتم... نفسی عمیق کشیدم چشمام میسوختن... هوا بارونی شد،بازم رعد و برق! از ترس جیغی آروم زدم و زانوهام رو بغل گرفتم... بازم خاطره ی بچگیم بازم همون ترسی که از بچگی با دیدن رعد و برق به وجودم میوفتاد! برقا خاموش شد... نه! برق رفت؟! اونم با رعــد و برق! چشمام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم!دلم عین یه گنجشک میزد... چرا نمیتونستم به تنها ترسم مقابله کنم؟! هیچ وقت یادم نمیره همین رعد و برق باعث آتیش سوزیه خونه ی کناریه پرورشگاهمون شده بود و چقدر صدای جیغ میومد... چقدر... چقدر بد بود... وقتی یه مـردی رو که سوخته بود تو آتیش رو با چشمای خودم دیدم... از رعد و برق میترسیدم خیلی هم میترسیدم... رفتم از اتاقم بیرون همه چراغا خاموش بود... روی پله نشستم و زانوهام رو بغل کردم! صدای رعد و برق داشت دیوونم می کرد،دستم رو گاز میگرفتم که جیغ نزنم!
-تو اینجا چیکار میکنی؟!
سرم رو گرفتم بالا و به قیافه ی اخمالوش نگاه کردم... دکمه های پیراهن مردونش باز بودن... گفتم:
-هـ...هـیچ..هیـچی... مهم نـی..نیـست...
یه تای ابروش پرید بالا :
-نکنه از رعد و برق میترسی؟!
حرف نزدم... سکوت بهتر بود! پوزخندی زد که گفتم:
-رو آب بخندی! پوزخندش کجاست دیگه؟! حتما خودتم میترسی نه؟!
اخماش بیشتر توی هم شد یقه ی لباسم رو از پشت گرفت و چون موهام هم توی لباسم فرستاده بودم باهاش کشیده شد و آخ گفتنم بالا رفت! غرید:
-تو هنوز یاد نگرفتی عین آدم حرف بزنی؟!
romangram.com | @romangram_com