#دل_من_دل_تو_پارت_167
قهوه رو برداشتم و رفتم پایین! اعصابم خرد بود همش میخواست عین خر ازم کار بکشه!خب هر چند.... مثلا خدمتکارش بودماون که نمیدونه بنده مثلا پلیسم... قهوه رو کنار گذاشتم و یه چایی با نعنا و نبات درست کردم... رفتم داخل اتاقشو دراز کشیده بود رو تخت.. با صدای من چشماش رو باز کرد :
-بزارش کنار تخت...
-چشم...
فنجون رو گذاشتم کنار تخت سرم پاییـن بود...تا اومدم برگردم برم پام رو اون یکی پام گیر کرد و افتادم رو آدرین! چشمام تا حد آخرش گشاد شده بود که آدرین من و گرفت و اخماش توی هم بود گفتم:
-ببخشید پام گیر کرد بهم جان مادرت ولمون کن بریم!!
بازم محکم چونم رو گرفت :
-چت شد؟! تو که میگفتی ازم نمیترسی!
اخمام پریدن توی هم غریدم:
-معلومه که نمیترسم! حالابروید کنار بگذارید بروم!
پوزخند زد:
-چرا؟! تا اینجا که زحمت کشیدی!
-میگم پام گیر کرد مگه مرض دارم ؟!
با چشمای خاکستری روشنش قفل شد تو چشمای سبزم غرید:
-به چه جرئتی جون مادرم رو قسم خوردی ها؟!
همینم کم بود! یادم رفته بود رو خونوادش حساسه و دلیلش رو هم نمیدونستم! چشمام گرد شد:
-خب.. خب حتما خیلی دوسشون دارین قسم دادم که بزارین من برم! حالام ولم کنین میشه؟! بابا خفه شدم! دستت یعنی ببخشید دستتونم از روی این چونه ی من بردارین این پیکر بلند قامت و نمیدونم غولی رو هم کنار بزنین مچکر میشم ! زیاد خوشاید نیست واسم!
پوزخندی زد و گفت:
-جدی؟! پس واسه ی چی خودت رو پرت کردی رو من؟! اون از اون روز که قهوه ریختی روم اینم از الان!
romangram.com | @romangram_com