#دل_من_دل_تو_پارت_166
اخماش بدجور توی هم بود! من هم نامردی نکردم و تا ته ابروهام رو در هم کشیدم! گفتم:
-کاری داریـن؟!
-شام... زود تند سریع اعصاب ندارم!
عاقل اندر سفینه نگاهش کردم ! ای خدا یه جوری میگه اعصاب ندارم انگار بقیه ی ساعت ها با خوشی و خنده باهام حرف میزد! :
-چته زل زدی به من؟! کارتو انجام بده!
پوزخندی زدم و همه چیز رو آماده کردم... همون جا موندم و گفتم:
-میشه برم؟!
با اخم به نشونه ی آره سر تکون داد و رفتم توی آشپزخونه... چون با بچها یه کیک و چایی خورده بودم گرسنم نبود... دستم رو گذاشتم روی میزو سرم رو هم گذاشتم روی دستم ای خدا باز باد سرد خورد به سرم سردرد گرفتم! خوبه هدبند میزنم!!! نفسی عمیق کشیدم و چشمام رو آروم بستم... کی اومد من متوجه نشدم؟! یعنی اینقدر غرق خودم بودم؟! نکنه از اول بود من نمیدونستم؟ نه بابا کت شلوارش تنش بود! پوفی کردم و از فکرش بیرون اومدم... صدای آدرین بود که با گوشیش حرف میزد..! گوشام تیز شده بودن:
-سلام آرسام... باشه باشه...فعلا
لبم رو گزیدم... آرسام؟ پسرخاله ی آدرین بود... شاید توی اولین نگاه ازش بدم اومده باشه اما دفعات بعدی که دیدمش پسر خوب و سر به زیری بود نمیشد باور کرد که دستش با آدرین توی یه کاسه باشه! چشمای سبزش همرنگ چشمای خودم بود... سبز زمردی.... نفسی عمیق کشیـدم و رفتم و همه چیز رو از روی میز جمع کردم و تو آشپزخونه مشغول شستنشون بودم! رفته بود توی اتاقشو من هم باید قهوه رو میبردم توی اتاقش! میمرد دو دقیقه وایمیستاد؟ پوفی کردم و قهوه رو برداشتم! آب دهنم رو قورت دادم و رفتم به سمت بالا ! یه ذره دو ذره راهم نبود! کنار در اتاقش بودم که صداش رو شنیـدم:
-باشه عمو... باشه واسه ی هفته ی بعد جمع و جورش کن الان وقتش نیست... باشه باشه!...
با صدای اَه گفتنش ابروهام خم شد! صدای پرت شدن چیزی بود قطعا گوشیش رو پرت کرده ولی مگه دیوانس؟! اون که توش شکی نیـست.. ترسیدم که یهو بیاد سمت در! در رو زدم و گفت:
-بیا تو...
دستگیره ی در رو چرخوندم و سر به زیر وارد شدم اخم ظریفی رو ابروهام بود قهوه رو گذاشتم روی میزشو گفتم:
-میتونم برم؟!
سرش رو گرفته بود توی دستاش :
-سرم داره میترکه این قهوه رو ببر همون کوفتی رو که صبح خوردم رو باز درست کن...
-باشه...
romangram.com | @romangram_com