#دل_من_دل_تو_پارت_164

رامتین هر هر خندید و بلاخره ماری اومد! آب پرتقال ها رو داد دستمون و ماری با اخم و آروم گفت:

-چونت چرا کبوده دختر؟!

رامتین اخماش پریدن توی هم... لبم رو گاز گرفتم:

-تو دستم قهوه بود عطسم گرفت فنجون خالی شد روش... بدونی چه قشقرقی به پا کرد یعنی قیامت رو با چشمام دیدم یه جورایی! با کمربند افتاد به جونم البته فرار کردم بگم! دیگه تعریف نداره ....

رامتین پوفی کرد:

-وحشی... ! چطور روت دست بلند میکنه؟! حسابشو میرسم آشغال عوضی....

-آروم! الان میشنون میرن تحویلش میدن! تو این یک هفته تمام مدت باهاش در جنگ بودم...

رامتین لبش رو گاز گرفت:

-خواهشا پا رو دمش نذار آرامش از اون پست فطرت هر کاری بر میاد...

-پا رو دممم میزاره منم پا میزارم رو دمش! چیزی که عوض داره گله نداره!

-از من گفتن بود آرامش!

-ولی... خیلی باهوش تر از اونیه که فکرش رو بکنی!

آهی کشید.حرفی نزدم و ترجیح دادم با دوستام خوش باشم! نسبت بهشون حس خوبی داشتم!

بعد گذشت نصف روز با بچها باید بر میگشتم! نگاهی به ساعت انداختم! تنها بدیش اینجا بود که همه تا فردا صبح مرخص بودن و فقط من باید بعد چند ساعت بر میگشتم.... پوفی کردم و گفتم:

-خب بچها من دیگه باید برم تا برنگشت قتل عامم نکرد!

رامتین اخماش پریدن توی هم:

-مگه جمعها تعطیل نیستی؟!

-بقیه چرا اما من نه... همین چند ساعت هم به زور راضی شد!


romangram.com | @romangram_com