#دل_من_دل_تو_پارت_162
-من خودم سردردای میگرنیم وحشتناکن! و با همین خوب میشم حالام اگه نمیخواین این فنجون اینم سینک ظرف شویی بریزینش دور!
اخماش بیش تر توی هم شد :
-خفه شو حوصله ی تو یکی رو اول صبحی ندارم!
پوزخندی زدم! من رو بگو گفتم الان از سردرد اینجا پس میوفته بیام یه ثوابی بکنم! مهم نیـسـت.. نفسی عمیق کشیدم و شونه ای بالا انداختم! رفتم از پلها بالا و حوصله نداشتم...
جمعه بود و هممون مرخص شده بودیم هرجا که دوست داریم بریم... از اینکه بعد یک هفته جنگ و جدال با آدرین داشتم میرفتم دیدن ماری خوشحال بودم تو این یک هفته هر چقدر از دست مغرور بازیا و عصبی بودنا و سگ بودناش کشیدم بست بود! طبق قرار قبلیمون قرار بود توی پارک بببنمش قدم زنان میرفتم که حس کردم یکی دنبالمه... هه! معلومه! آدرین رادمهر هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمیده! شک ندارم که الان یکی دنبالمه خوبه که با ماری توی پارک قرار گذاشته بودم نمیخواستم واسش دردسر بشه و کسی اون رو به عنوان پلیس نمیشناخت رامتین هم که با کلی گریم کاری داشت میومد.بعد اینکه به پارک رسیدم با دیدن ماری لبخندی زدم و همزمان به طرف هم دیگه دوئیدیم و جیغ زدم:
-وای سلام ماری دلم واست تنگ شده بود!
-سلام عزیزم دل منم واست تنگ شده بود! خوبی؟ چه خبر؟!
-خوبم سلامتی تو چطوری؟! نوید کوچولو خوبه؟!
-جفتمون خوبیم عزیزم...
-ببینم آقات الان میاد؟!
چشماش گرد شد و آروم گفتم:
-منظورم رامتین ببین ماری یکیو فرستاده من رو تعقیب کنه اوکی؟ ضایع بازی در نیار!
-اوه آره عزیزم الان عشقم رامتینم میاد بدونی چقدر سراغتو میگرفت!
خندیدم و نشستیـم روی نیمکت و یکم باهم از هر دری حرف زدیـم زیر چشمی نگاه کردم اون مرده باهامون تقریبا فاصله داشت! مردی که فهمیدم رامتیـنهو یه کلاه پرکی سفید گذاشته بود روی سرش بهمون نزدیک شد و جفتمون بلند شدیم! یهو ماری گفت:
-وای سلام عشقم خوب شد زود تر اومدی!
قیافه ی رامتین دیدنی بود! خندیدم و آروم گفتم:
-سلام...
-سلام آرامش خانم! این رفیقت چشه؟!
romangram.com | @romangram_com