#دل_من_دل_تو_پارت_160
-چت شده آرامش خوبی؟!
دستم میلرزید.. چشمام شده بود قدر دوتا تخم مرغ! بانو من رو نشوند و زیر لب از دست صدف بد میگفت آب قندی حل گرفت و به زور داد به خوردم اما من عصبی تر از این حرفا بودم بانو با اشک توی چشماش گفت:
-چی شده دردت به جونم؟! چت شد یهو؟!
دهنم کیپ شده بود نمیتونستم حرف بزنم دندونام رو سابیدم بهم! دستای یخیم رو مشت کردم و زیر لب گفتم:
-تاحالا هیچ کس جرئت نمیکرد با من اینجوری حرف بزنه! به خدای خداوندی تقاص همشون رو پس میگیرم!
-آروم باش آرامش! دختر اینقدر عصبی نبـاش حالت بد شد فشار عصبی داری؟!
سری به نشونه ی آره تکون دادم و سرم رو توی دستام گرفتم... راهیه که اومدم و راه برگشتش فقط دست خودمه! باید... باید تا میتونم راجب این عوضیا اطلاعات جمع کنم... اما کنج کنج این خونه دوربین مخفیه... چه خاکی توی سرم بریزم؟! سرم رو گذاشتم روی میز و چندتا نفس عمیق کشیـدم... چاره ای نبود... فعلا باید میسوختم و میساختم... کم کم با همین که میتونم حرفاشون رو گوش بدم میتونم یه کاری بکنم! لبم رو گاز گرفتم... بانو گفت:
-میخوای بری تو اتاقت؟!
-نه بانو حداقل توی آشپزخونه کمکتون میکنم...
-چه کمکی دختر؟ این همه کمک کردی بسته حالت خوب نیست بیا برو استراحت کن ماها هسـتیم فدای تو بشم..
-خدا نکنه... باشه میرم...
همراه و به کمک بانو رفتم از پلها بالا و در اتاقم رو قفل کردم... دراز کشیدم روی تختم و فقط زل زده بودم به سقف... نفسی عمیق کشیدم... تا سه هفته ی پیش داشتم عین آدم زندگی میکردم سرم تو کار خودم بود اما.. نمیدونستم مقصر اصلی این وسط کیه؟! خودم؟! اون مرتیکه عرفان؟ سایه؟! رامتین؟! خیلی وقت بود تو عمرم آه کشیده بودم اما اینقدر دلم پر بود که آهی از ته دلم کشیدم.. بعضی اوقات در گیر این می موندم از تقدیرشکایت کنم یا نه؟! سرم گنگ بود... خوابم نمیومد... بلند شدم و دوست داشتم موهام رو شونه کنم... لبخندی کجکی زدم و زیر لب شعر میخوندم ،موهام رو شونه میکردم تقریبا پایین تر از زانوم بود... صافه صاف... عمود به سوی زمین بدون هیچ ذره تاب و پیچ! نفسی عمیق کشیدم و موهام رو بستم.. هنوز انگشتم روش چسب بود چسب رو کندم و عرق سوز شده بود انگشتم... موهام رو بستم و با همون لباس ها کنار تخت دراز کشیدم دفترم رو برداشتم و نوشتم: «میخوام بخوابم... به امید شبی که بخوابم و هرگز بیدار نشم... دلم مرگ میخواد... شاید اون موقع یکم از این زخم زبون ها و دردهام کم شه... » لبم رو گاز گرفتم... خدایی دیگه خیلی از زندگیم خسته بودم اما توی این دو روز اونقدر فراز نشیب داشتم که خستگیام رو از دنیا فراموش کرده بودم... نمیدونم... مدیون رامتین باشم؟ یا نه اخلاق گنده آدریـن؟! نفسی عمیق کشیدم و همون جور کم کم با موهای بازم که مثل یک پتو روم بود خوابم برد...
پوفی کردم و دست و صورتم رو شستم هنوز هوا روشن نشده بود... لپام حسابی پوف کرده بودن اما خوابم نمیومد! موهام رو با کش مو بستم و زیر لباس دنبالش رو پنهون کردم رفتم توی تراس و نرمشی کردم... بعد ده دقیقه نرمش وارد اتاقم شدم ساعت 5صبح بود! هد بند مشکیم رو زدم و شال خاکستریم رو سرم گذاشتـم... ناخنام همه زوار در رفته بودن و حسابی بلند شده بودن حوصلشون رو نداشتم ناخن گیر رو برداشتم و همشون رو از ته گرفتم! همین طوری هم ناخنام کشید و بلند هستن! زل زده بودم به آسمونی که تقریبا تاریک بود.. حوصلم سر رفت! از اتاقم رفتم بیرون و میخواستم برم توی آشپزخونه. صدایی پچ پچ مانند میومد رفتم توی آشپزخونه و با دیدن بانو و آدریـن اخم ظریفی روی ابروهام نشست.. نه از دیدن بانو... از دیدن آدرین! لبم رو گزیدم و به آرومی گفتم:
-سلام... صبح به خیر..
از آدرین چیزی نشنیدم سرش رو محکم گرفته بود و نشسته بود روی صندلی و آرنجاش رو گذاشته بود روی میز و اخماش بدجور توی هم بود! اهمیتی ندادم و ولی بانو با لبخندی عمیق گفت:
-سلام به روی ماهت آرامش! خوب شدی مادر بهتری؟؟!
-آره بانو... خوب شدم ممنون...
romangram.com | @romangram_com