#دل_من_دل_تو_پارت_159


پوزخندی نشست کنج لبش آدرین به رو به رو زل زده بودو راحت میتونست حرفامون رو بشنوه من که محل سگ بهش نذاشتم! صدف با طعنه گفت:

-به به! از کجا به کجا رسیدی! کارمند یهو شد خدمتکار!

پوزخندی زدم:

-کار کاره! حالا چه مدیر باشی معاون باشی رئیس باشی هر خری میخوای باشی باشی مهم اینه که کار کنی!

پوزخندی زد و من همدر جوابش پوزخندی زدم... بشقابا رو برداشتم و خواستم برم برگشته بودم که گفت:

-آره... مهم اینه که کار کنی اما نه خدمتکاری!

برای اینکه حرصش بدم برگشتم و با خنده گفتم:

-مگه خدمتکار بودن چشه؟!

-هیچیش نیـست... بایدم خوشحال باشی خدمتکار این خونه باشی!

-همچین موجبات شادیی هم نیـست...

اومد رو به روم بشقابا رو گرفت توی دستشو محکم پخش زمینشون کرد خوردهاش شیشه همه جا پخش شده بود... آدرین بی توجه پاشد رفت! صدف گفت:

-نبینم شیشه خرده ای اینجا باشه!

پوزخندی زدم و پوزخندم روی اعصابش بود:

-به چی پوزخند میزنی ها؟!

بازم پوزخندی زدم و سکوت کردم با کمک ملودی همه ی خورده های شیشه رو جمع کردیم و اعصابم حسابی خرد بود! سردرد یک لحظه ولم نمی کرد. فشار عصبی داشتم و اگه تا سر حد عصبانیت میرفتم اینجوری میشدم.. مثل الان که در سر حد مرگ عصبیم! ز این خواری از این پستی! به خودم دلداردی دادم «همه چیز تموم میشه آرامش... همه چیز تموم میشه یه روزی سر بلند میشی صبر داشته باش.»





همه تنم میلرزید و یخ بسته بود دندونام بهم خورد و چشمای ملودی گرد شد و تقریبا داد زد:

romangram.com | @romangram_com