#دل_من_دل_تو_پارت_158
-واسه ی چی این رو گفتی؟! با شناختی که من از آدرین دارم هر کی جای تو بود همون لحظه درجا میمرد از ترس!
-خب.... فقط باید از خدا ترسید... نمیگم از انسان نباید ترسیدا! از این انسان دوپا هر چیزی بر میـاد... اما خب ترسم از خدا بیشتر از چیزایی هست که روی زمین هستن... و این تفکر توی من رو مدیون یه داستانم...
-چه داستانی؟!
-قصه ی مثنوی... مردی که مسافر بود و جایی نداشت بره. داستان مردی که میخواست به مسجد بره تا شب رو اونجا بگذرونه... اما خادم مسجد گفت که شب هر کی میره اونجا میخوابه فردا صبح با جنازش رو به رو میشیم چون ارواحی اونجا هستن که زهرشون رو از ترس میترکونه!
یه تای ابروی همه رفت بالا و ملودی گفت:
-خب ادامش؟!
صدام رو صاف کرد و شعرش رو خوندم:
-«هیچ کس دوری نَخُفتی شب زِ بیـم.... که نه فرزندنش شدی آن شب یتیـم.. » .. اما مرد مسافر از مرگ نمیترسید... تازه کشف این جور چیزا رو دوست داشت! خندید و شب رو توی مسجد موند....
خندیدم و همه دست از شامشون برداشته بودن و چشم دوخته بودن تا ادامه ی حرفم رو بشنون:
-«ای حریفان من از آنها نیستم... کز خیالاتی در ایـن ره بیستَم.... از گمان و یـقیـن بالاترم... وَز مَلامَت بر نمیگردد سَرَم.... »نیمه های شب بود که مرد بلند میشهو صدای ارواح میشنوه... صدایی که میگفت « آماده باش میخوام جونت رو بگیرم!» اما مرد به جای اینکه از ترس بمیره بلند شد و گفت اگه مردی خودت رو نشونم بده.... «بر جهیـد و بانگ بر زد کای کیا.... حاضرم اینک اگر مردی بیـا! »به جای اینکه مرد بمیره شکافی از دیوار باز میشهو کلی طلا و گنج پیدا میشه... اون ها رو برمیداره و از اونجا میره...
دهن همه باز مونده بود! خندیدم و بانو گفت:
-چقدر خوب همه رو حفظی! از کجا یاد گرفتی؟!
-ا بانو؟! دستت درد نکنه من این رو گفتم که بگم چرا از مرگ و این جور چیزا نمیترسم!
-نه داستانش که خیلی قشنگ بود اما تو خیلی قشنگ تر خوندیش...
لبخندی زدم و بلاخره شام خوردنشون تموم شد؛نفسی عمیق کشیدم و رفتیم که ظرفا رو جمع کنیـم. صدف از جاش بلند شد و چشمش خورد به من... سرم رو بالا گرفتم و مشغول جمع کردن بشقابا بودم که گفت:
-من قبلا تورو جایی ندیدم؟!
اخم ظریفی روی پیشونیم بود:
-بله توی عطر فروشی هم رو دیده بودیم ...
romangram.com | @romangram_com