#دل_من_دل_تو_پارت_157


-سرم درد میکنه ...

-فدای اون سرت بشم... به خدا قصدی نداشت آرامش واگرنه...

-مهم نیـست.. به جاش حالش رو جا میارم من رو ساکت نبین...

چپ چپی نگاهم کرد و کارش نشسـتم... ملودی لبخندی زد:

-خب آرامش... از زندگی خودت برامون نگفت پدر مادرت کجان..؟!

زل زدم تو چشمای قهوه ایش... چی میگفتم؟! بانو که سکوتم رو دید گفت:

-آرامش جان؟ چیزی شده مادر؟!

-نه بانو... مهم نیـست... من پدر مادر ندارم.. اگه هم داشته باشم نمیشناسمشون...

چشمای تک تکشون گرد شد... برای چی؟! این که تعجب نداره مگه فقط من پرورشگاهییم؟! بانو گفت:

-واسه ی چی مادر؟ خوب حرف بزن ببینم!

-هیچی بانو فکر کنم مشـخص باشه حرفم... من پرورشگاهیـم....

-اوه عزیزم نمیخواستم ناراحتت کنم باور کن...

-مهم نیست... من اصلا هم ناراحت نیستم هر کسی یه تقدیری داره... زندگیه من هم اینطوریه...

بانو لبخندی نایاب روی لباش نقش بست:

-آرامش ، دخترم؟!

-جانم؟!

-یادته گفتی از هیچ کس جز خدا نمیترسی؟!

-اوهوم.! چطور؟!

romangram.com | @romangram_com