#دل_من_دل_تو_پارت_156


پوزخندی نشست کنج لب من... موندم وقتی این آدرین اینقدر لحنش سرده چطور غرورتون رو خرد میکنین و اینقدر خوب و کامل جوابش رو میدین؟! پوزخندم دو برابر شد! صدای کلفت و مردونه ای که متعلق به عموی آدرین بود به گوشم خورد... امین رادمهر:

-چه خبر آدرین جان؟! کشمش نخودا چی شد؟!

- افتاد دست پلیس!

لبم رو گزیدم! یعنی رامتیـن چه طور فهمیـد؟! صدای پر تعجب و ترس امین بود:

-چی؟!!! نه! چطور؟!

-این تقصیر سپهر منش بود! بین دوتا راهی که براش گذاشتم این جاده ی پر خطرو انتخاب کرد... ولی به حرفم گوش داد و نذاشت حداقل مدرکی ازش باقی بمونه... در نتیجه کامرانی حسابی از دست یاسین سپهرمنش عصبی میشه و بقیش دست من نیست... من پول خودم رو میگیرم... تازه دو برابرشم میگیرم! چون که عملیـاتی به سرانجام نرسید باید پول من رو هم برگردونه بهم...

-آدریـن! من این باهوش بودناتو تحسین میکنم...

-باهوشی نبود... راهی بود که خودش قبول کرد!

من واقعا بین چه آدمای عوضیی هستن... پس پای نفری دیگه هم وسطه! کامرانی... باید تمام چیزایی که میدونم رو جمعه تو مرخصی به رامتیـن بگم... با صدای بانو به هوا پریدم و گفت:

-آرامش دخترم بیا باید بریم میز رو بچیـنیم!

-چشم بانو الان میـام...

همراهش رفـتم و داشتیـم میز رو میچیدیم که چشمم افتاد به دختر عموش! اگه بگم انگار برق220ولت بهم وصل شده دروغ نگفتم از نوک پا تا کاسه ی سرم یخ شد.. وای آره! رامتین خودش گفته بود صدف دخترعموی آدرین اگه الان من رو ببینه که یه خدمتکارم ول کنم نیست؛پس خودم رو برای یه دعوا باید آماده کنم.. ! اما کار که عار نیست! بودن مثل همچین آدمایی عاره... پوزخندی زدم و میز رو میـچیدم... صدای نگران صدف بود:

-وای آدرین قفسه ی سینت چی شده؟ چرا اینقدر قرمزه؟!

-چیز مهمی نیـست...

هه! خوبه حداقل نگفت کار خدمتکارمه! هممون رفتیـم توی آشپزخونه... گرسنم نبود... گوشه ای وایستادم و نمیخواستم چیزی بخورم بانو اخم کرد:

-دختر! تو نه شام میخوری نه ناهار؟! تو چه جوری زنده ای؟!

-گرسنم نیـسـت بـانو...

-مگه میشه؟! با خودت هم قهری؟! بیا اینجا ببینم قربونت برم حالا حالا ها با ما کاری ندارن بیا بشین کنارم ....

romangram.com | @romangram_com