#دل_من_دل_تو_پارت_155


-آخه دختر چقدر بگم پا رو دمش نذار؟!

اخمام رو کشیدم توی هم و با عصبانیـت گفتم:

-من؟! بانو خودت شاهد بودی من هیچ کاری نکرده بودم خودش یهو وحشـی شد! من حساسیت دارم به گلا از صبح یه ریز دارم عطسـه میکنم! موقع قهوه بردن عطسم گرفت ریخت روی اون سگه هار!

نفسی عمیق کشید انگار میدونست من مقصر نبودم... :

-چی بگم... ترسیدم بلایی سرت بیـاره همه قفسه ی سینش سوخته قرمزه اصلا با گوجه فرنگی هیچ فرقی نداره! شرکت هم نرفت گرفته خوابیده!

-اون خر محکم کوبید من رو به دیوار به خاطر همینه اینجوری شد!

-میشه اینقدر به القاب بد صداش نکنی؟!

-نه! تا زمانی که شایسته ی همین القاب باشه نه! من کاریش نداشته باشمم ول کن من نیست بابا این همه خدمتکار فقط زورش به من میرسه...

بانو لبش رو گاز گرفت:

-زورش به همه میرسه آرامشِ عزیزم...

پوزخندی زدم! باید هم برسه! اما قسم میخورم اگه روزی با دستای خودم حکم اعدامش رو نشونش دادم همون روز تلافی تک تک این ها رو در میـارم! شاید قصد اولیه ی من فقط پیدا کردن خونوادم بوده باشه و خواسته باشم به رامتین کمک کنم اما... حالا واسه کشتنش خیلی اشتیـاق دارم! لبم رو گاز گرفتـم و نگاهی به ساعت انداختم نزدیک به شش غروب بود... تو آینه به خودم خیره شدم چونم به کبودی میزد.... چشمای سبز زمردیم تو حاله ای سرخ رنگ قرار داشـت... پوستم از همیشه سفیـد تر شده بود... نفسی عمیق کشیـدم... دلم نمیخواست ریخت و قیافه ی آدریـن رو ببینم وحشیه آمازونی! اخمام رو کشیـدم توی هم، نه مثل اینکه خیلی باهاش راه اومدم.. باید عین همیشه همون آرامش سگی باشم! سری تکون دادم و موهامم رو کامل تر پوشوندم و همراه بانو رفتم بیرون و ملودی و بقیه با دیدنم خوشحال شدن و همه چیز رو واسشون تعریف کردم و شروع کردیم به کمک کردن به هم! ساعت هشت شب بود که بانو با صدای زنگ آیفون پوفی کرد و گفت:

-باز این دختره اومد!

یه تای ابروم رفت بالا:

-کدوم دختره؟!

-دخترعموی آقا !

نفسی عمیق کشیـدم... بانو در رو باز کرد و ماها وارد آشپزخونه شدیم ولی من تکیه دادم به درگاه! آروم زیر چشمی به چپ نگاه کردم آدرین از پلها میومد پاییـن لبم رو گاز گرفتم و با همون اخم به عموش سلام کرد اما نتونسـتم ببینمش صدای دخترونه ای اومد:

-سـلام پسرعمو جون جونیه مـــــن!

-سلام...

romangram.com | @romangram_com