#دل_من_دل_تو_پارت_154


نعرش رفت تو آسمون:

-دختره ی پررو ! دیگه خیلی رو پیدا کردی !

گوشم رو گرفتم که کر نشم کشون کشون من رو از پلها می برد بالا و من همش جیغ میزدم که ولم کنه! بانو هم داشت همش جون خودش رو قسم میداد... ! اما ول کن من نبود این سگ هار من رو انداخت داخل اتاق خودش و در هم محکم بست! پشتم رو به دیوار بود یعنی کم مونده بود عین این کارتونا از گوشش دود بیاد بیرون! کمرغشش رو باز کرد و با صدای لرزون گفتم:

-چیکار میکنی؟! به خدا دستت بخوره بهم همینجا هم خودم رو آتیش میزنم هم خودتو!

نه قصدش یه چیز دیگه بود! کتک!!! تا خواست بزنتم فوری پریدم روی تختش و زبونم رو تا ته در آوردم و نعرش رفت هوا:

-دختره ی آشغال نشونت میدم!

خیز برداشت سمتم و رفتم سمت در اما در قفل بود بود داد زدم:

-درو واسه چی قفل کردی؟! درو وا کن من برم!

-هر بلایی تو این دوروز تو این خونه آوردی تحمل کردم گفتم آدم میشی! اشتباهم این بود تو زندگیم به یه آدم خواستم رحم کنم! ولی انگار باید با همتون با زبون دیگه ای حرف بزنم!

پشت به دیوار و با دستش محکم چونم رو گرفت و با دست دیگه دستم رو محکم پیچوند و از زور درد به خودم میپیچیدم و داد زدم:

-بابا وحشی تو چرا حرف آدمیزاد حالیت نمیشه؟! بهت میگم از عمد نبود آلرژی دارم قهوه از دستم پاشید! مگه مغز خر جوییدم با توی سگ هار و اون اخلاق سگیت در بیوفتم!

در گوشم غرید:

-من سگم؟! باشه! پس یه جور دیگه نشونت میدم که از اسمم به وحشت بیوفتی!!

-برو بابا! من جز از خدا از هیچ کی نمیترسم سـگ کی باشی؟؟!

دستم رو آزاد کردو محکم من رو کوبوند به دیوار سرم درد گرفت و آخی زیر لب گفتم... سرم رو گرفتم توی دستم چشمام داشت سیاهی میرفت... گرمی خون رو روی بینیم به خوبی حس میکردم.. چشمای عصبی آدرین کم کم مایل به تعجب شد و همون جا بود که از هوش رفتم...

سرم خیلی درد می کرد حس میکردم یک تن آهن کوبیدن توی سرم و آروم لای پلکام رو باز کردم.. روی تخت بودم و با دیدن بانو آروم بلند شدم و بانو با کلی نگرانی و چشمایی که داد میزد گریه کردن گفت:

-خوبی عزیزدلم؟! سرت درد نمیکنه؟!

-نه خوبم بانو...

romangram.com | @romangram_com