#دل_من_دل_تو_پارت_153
لبخندی زد و رفتم بالا، در اتاقش رو زدم:
-بیا تو!
دستگیره رو چرخوندم و رفتم تو.:
-با من کاری داریـن؟!
-آره لباسا رو جمع کن ! من دارم میرم دوش بگیرم به بانو هم بگو بی وقفه اومدم ناهار آماده باشه حوصله ندارم به هیچ وجه!
پوز خندی توی دلم زدم و آروم گفتم:
-تو کِی حوصله داری! از سگ که این انتظارا نمیره!
برگشت سمتم و یه قدم از ترس رفتم عقب چسبیدم به دیوار؛ چشمای خاکستریش سرخِ سرخ بود! دندون غرچه ای کرد:
-نشنیدم! چیزی گفتی؟!
-نه به جون تو یعنی ببخشید شما! جون شما میخوام دنیا که هیچ کره ی مریخ نباشه چیزی نگفتم! فکر کنم جزء توهمات فانتزیتون بوده!
با دست راستش که دستبند بند چرمیش رو بسته بود محکم گردنم رو گرفت و غرید:
-بهتره که هیچی نگفته باشی... واگرنه خونت به پای خودته! حالام هر کاری که گفتم انجام بده!
نفسی عمیق کشیدم داشت خفم میکرد،عطسم گرفته بود! تو حالت عطسه گفتم:
-ولم کن تا روت یعنی ببخشید روی ماهتون عطسه نکردم!
فورا ولم کرد و عطسه ای آروم که خودم به زور شنیدم کردم و رفت؛خندم گرفته بود! عین اسکولا باهاش راحت حرف میزدم بعد یهویی میرفتم تو فاز رسمی! فوراً لباساش رو جا به جا کردم و رفتم پاییـن؛ دوباره عطسه هام شروع شد. به بانو گفتم که رئیسش چه امر فرموده و با هم میز رو چیدیم، نفسی عمیق کشیدم و همش به زور،دو سه تا قاشق غذا خوردم و موندم و به خوردن دیگران نگاه کردم. بین تموم کسایی که اینجا هستن یکی گُلی خیلی مزخرفه یکی سامره! سامره که انگار از دماغ فیل افتاده با خدمتکار بودنش جوری دور و بر آدرین میپلکه هر کی ندونه فکر میکنه دوست دختر دوست پسرن! ولی مطمئنم آدرین بمیره هم این رو به عنوان واکس زدن کفشش قبول نمیکنه! یه روزی من حال این دختره رو میگیرم مطمئنم... حال خودش و آدرین رو با هم میگیرم...با بانو هم خیلی بد صحبت می کرد ولی بانو بزرگی میکرد و هیچی نمی گفت... اگر آدرین میفهمید شکی نبود که زندش نمیذاره! خوبه حداقل احترام به بانو سرش میشه.... نفسی عمیق کشدم و بعد اینکه گوریل انگوری ناهارش رو تموم کرده بود و نشسته بود با دفتر دستکش روی میز ور میرفت ما هم رفتیم میز رو جمع و تمیز کردیم و البته سامره داشت با ناخناش ور میرفت و تموم کار ها رو من و بانو و ملودی انجام میدادیم! از ملودی خوشم میومد دختری ساده و ساکت بود! اون هم عین من از دست سامره اسیر بود و بانو فنجون قهوه رو داد دستم داغه داغ بود و حسابی بخار ازش بلند میشـد! فنجون رو گرفتم که ببرم برای گوریل انگوری و رسیدم سمتش و نیم نگاهی بهم ننداخت یهویی عطسم گرفت و عطسه کردم، فنجون داغی که تا الان یکم توی دستم سنگینی میکرد سبک شده بود! آب دهنم رو قورت دادم و آروم چشمام رو باز کردم! لبم رو گاز گرفتم و مطمئن بودم الان گوشم کر میشه از دادش! فنجون قهوه رو روی پیراهن مردونه ی سفیدش خالی کرده بودم و ازش بخار بلند میشد داد بانو بلند شد:
-وای خاک بر سرم چی شد؟!
کارد میزدی خونِ آدرین در نمیومد! اخماش جوری توی هم بود که هر احدی رو از ترس پس مینداخت! چشماش سرخ تر از سرخ بود و مطمئن بودم بدنش بدجور سوخته! از جاش بلند شد و همون جور که دکمهای پیراهن مردونه ی سفید آستین کوتاهش رو که باز می کرد از پشت یقم رو گرفت و داد زدم:
-ولــم کن بابا به جون تو از قصد نبود عطسم گرفت خب!
romangram.com | @romangram_com