#دل_من_دل_تو_پارت_152


لبم رو گاز گرفتم! یعنی امیـن رادمهر داره میـاد ایـنجا؟! نفـسی عمیق کشیـدم:

-این آقاهه ساعت چند میاد ناهار؟!

-رأس ساعت دوازده! الان ساعت نزدیک نه صبحه باید همه چیز آماده باشه!

سری تکون دادم و شروع کردیم به غذا درست کردن و توی فکر و خیالم داشتم امشب رو طرح بندی میکردم که چه جوری سر از حرفاشون در بیـارم... نفسی عمیق کشیدم ودستام رو با حوله خشک می کردم که فهمیدم گوریل انگوری از راه رسید. پوف! همه به صف وایستادیم و این بار عین الاغ با صدایی بلند گفتم:

-ســـلام!

چپ چپی با اخم نگاهم کرد داشت خندم میگرفت از پلها میرفت بالا و توی راه کراواتش رو باز میکرد و گفت:

-تو! بیا بالا!

سری تکون دادم. وایستاد و با اخم غرید:

-نشنیدم!!!

-چــــشم!

با اخم رفت بالا و پوفی کردم! دستام رو به کمر زدم و آروم گفتم:

-خدایا ! فکر کنم سگ درونش آمپولاش رو نزده بد جور هار شده!

دستی از پشت نشست روی شونم از ترس دو مترپریدم بالا و با دیدن بانو نفسی راحت کشیدم:

-وای بانو زهرم ترکیـد! یه اهمی اوهومی!

-این تلافیه اینکه میگم سر به سرش نذار فرض کن الان جای من آقا این رو شنیده بود، دیگه این جا خون بارون میشد!

پوفی کردم:

-من که جز خدا از هیچ کی نمیترسم حتی این گوریل انگوری زشت! حالام برم ببینم باز میخواد پاچه ی چی رو بگیره!

-هیچی برو کت و شلوارش رو جا به جا کن!

romangram.com | @romangram_com