#دل_من_دل_تو_پارت_151


-وای خدا این روانی از کدوم تیمارستان فرار کرده؟!

بانو اشک توی چشماش حلقه زد! :

-روی خونوادش خیلی حساسه...اصلا خانوادش رو یادش نمیاد... بگذریم چیزِ... اگه جونت رو دوست داری حرفی نزن!

سری تکون دادم ... گلی اومد تو و بانو پرسید:

-گُلی؟! آقا رفت شرکت؟!

-بله...

لبخندی زدم و گفتم:

-بانو میتونم برم تو حیاط؟!

-باشه برو ولی زود برگرد!

لبخندی زدم و پا شدم! رفتم سمت حیاط وای خدا اینجا خیلی خوشگله! لبخند زنان رفتم سمت گلا؛ دیدم نگهبان داره بهشون آب میده. گردن کج کردم:

-میشه من بهشون آب بدم؟!

-دخترم آقا گلای اینجا رو دوست داره اگه بلایی سرشون بیاد من رو میکشه! میشه بیخیال شی؟!

سری تکون دادم و فقط نگاهشون کردم. نفسی عمیـق کشیـدم و بوی گلا لبخندی به لبم آورد. اما به بوی گل حساسیت عجیبی داشتم و بلا فاصله عطسم گرفت. ای خدا امیدوارم شروع نشده باشه! لبخنندی زدم و ترجیـح دادم برم کمک دست بانو شم اما همچنـان عطـسه می کردم. لبخندی زدم و با بانو داشتم سیب زمینی خلال میکردم! عطسه ای آروم کردم و بانو گفت:

-آفیت! سرما خوردی عزیزم؟!

-نه بانو حساسیت دارم!

سری به نشونه ی تاسف تکون داد و ملودی کلی غذا داشت درست میکرد یه تای ابروم رفت بالا:

-چه خبره؟! مهمون داره؟!

-آره امشب عمو و زن عمو و دختر عموی آقا میان اینجا!

romangram.com | @romangram_com