#دل_من_دل_تو_پارت_150


-مگه چند سالته بانو؟!

-51... من بیش تر از سنه آقا اینجا کار کردم!

یه تای ابروم رفت بالا:

-مگه والا حضرت چند سالشه؟!

-28...

-پس اون موقع واسه خونوادش کار میکردی؟!

آهی از ته دل کشیـد...:

-آره...

-خونوادش از اینجا رفتن؟! چرا تنها زندگی میکنه؟!

لبش رو گاز گرفت و انگشتش رو به نشونه ی هیس نشون داد:

-هـــیس! بفهمه چیزی راجب خانوادش پرسیدی تو که سهلی! تک تکمون رو قتل عام میکنه! راجب خونوادش هیچی نپرس!

ملودی لبش رو گاز گرفت و همون جور که ظرفا رو میچید:

-بانو راست میگه آرامش! بانو یادته چه بلایی سر سارا آورد؟!

بانو آهی کشیـد:

-مگه میشه یادم بره... بیچاره تا یک ماه از درد صورتش نمیتونست حرف بزنه...

با چشمای گرد نگاهش کردم:

-مگه چیکارش کرد؟!

-اینقدر زدتش که دل آدم کباب میشد واسش.

romangram.com | @romangram_com