#دل_من_دل_تو_پارت_149


-امیدوارم! عین اون یکی نشه خوبه... خودت زنگ بزن باشه؟!

-باشه سرور!

لبم رو گاز گرفتم! باید یه جوری با رامتین صحبت میکردم اما چه طوری؟! دیشب منظورم رو به ماری گفتم اما... دیگه ازشون چیزی نشنیـدم! رفتم کنار بانو نشـسـتم که داشت شنل میبافت! لبخند زدم:

-وای بانو بافتنی بلدی؟!

-مگه پیرزنی رو دیدی که بلد نباشه؟!

-آره!

-کی رو؟!

-خودم! 21 سال سن دارم نمیدونم میل رو چطوری باید بگیرم!

-خب مگه من مردم؟! خودم بهت یاد میدم!

-واقعا بانو؟!!!

آره عزیزم ایندفعه رفتم بیرون واسـت دوتا میل میخرم ببین کاموا چه رنگی دوست داری؟!

-اممم... خاکستری با سفید!

-باشه عزیزم!

لبخند زنان به شنلی قرمزی که داشت میبافت نگاه کردم... دستم رو به زیر چونم زدم گُلی داشت ظرفا رو میـشـست ازش خوشم نمیومد... حس میکردم یه آدم دوروئه و عین بقیه خیلی دم پر آدریـن میگشت!

شونه ای بالا انداختم رو به بانو گفتم:

-بانو؟! یه سوال تو از کی اینجا کار میکنی؟!

-31سال!

چشمام گرد شد فکم نزدیک بود پخش زمـین شه! بانو از قیافم خندید:

romangram.com | @romangram_com