#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_94




نکیسا با ترس و دلهره در حالی که مانتو را به تن آلما می کرد گفت:آروم باش عزیزدلم،من زنده ام تو هم خوبی! هیچ اتفاقی نیفتاده.



الما بی حال سرش را روی شانه ی نکیسا نهاد و از حال رفت.نکیسا به زور دکمه های مانتوی او را بست.روسری را روی موهایش کشید.دست



زیر پایش انداخت و او را ب*غ*ل کرد و زود از پله ها پایین آمد.ناصر آقا زودتر از همه درون ماشینش به انتظار بود.نکیسا صندلی عقب نشست.دستش



دور کمر آلما بود و آلما بیهوش سرش روی شانه ی نکیسا بود.ناصر آقا حرکت کرد و دوقلوها پشت سرش در را بستند.از خانه آقا ناصر تا بیمارستان راهی



نبود.خیلی زود به بیمارستان رسیدند.همین که آلما را روی تخت خواباند.دکتر برای معاینه اش آمد.چند دقیقه ایی او را معاینه کرد و دارو و سرم نوشت.بعد



از اطمینان دادن دکتر که آلما حالش خوب است.خیال همگی راحت شد.آقا ناصر بیرون رفت و نکیسا از فرصت استفاده کرد و گفت:عمه شهین؟



شهین نگاه از چهره ی رنگ پریده ی آلما گرفت و نگاهش را به نکیسا دوخت و گفت:بله نکیسا جان!



-خداروشکر آلما خوبه،فقط یه خواهش دارم،لطفا به آلما نگین من آوردمش بیمارستان،هر چی پرسید بگید آقا ناصر زحمتشو کشیده.اسمی از من نبرید.



شهین کنجکاوانه پرسید:چرا؟ نکنه حال بد آلما دلیلش تویی؟



-دلیلش منه تنها نیستم.هر دومون مقصریم.اما فعلا اتفاقی بینمون افتاده که ترجیح می دم فکر کنه من هیچ کمکی بهش نکردم.



-چرا نکیسا؟ چی بین شما پیش اومده؟



نکیسا کلافه کفت:عمه خواهش می کنم بخاطر آلما چیزی نگید.اگه پرسید بگین نکیسا شامشو خورد رفت اتاقش.اصلا هم نفهمید مریضی.



شهین با جدیت گفت:برام توضیح بده نکیسا.



-چشم عمه همه رو میگم اما به وقتش الان درست نیست.



-باشه فردا دوقلوها میرن استخر،ناصرم سرکاره،باید برام توضیح بدی.



-حتما.



شهین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:شما دو تا جوون از وقتی نامزدیتون بهم خورده رفتارتون خیلی تغییر کرده.هر چی شکوفه جان گفته درسته،آدم



تو کار شما دو تا می مونه.



نکیسا با شرمندگی نگاه از شهین بر گرفت و به قیافه ی معصومانه ی آلما نگاه کرد و در دل گفت:می دونم حرفامون خیلی سنگین بود اما چرا این بلا رو



سر خودت آوردی؟ بی انصاف می دونی چقد دوست دارم می دونی در برابرت سرخم کردم پس چرا اینجوری شدی؟



و شهین به این فکر می کرد که عشق از تک تک کارهای آنها معلوم است اما چرا اینقدر هر دو زجر می کشیدند را نمی فهمید...



********************



حرف های نکیسا که تمام شد شهین با تاسف گفت:چرا دارین با بچه بازی و لجبازی زندگیتون رو فنا می کنین؟



-داریم خودمونو آماده می کنیم.فکر می کنم اونقد پخته نیستیم که از همه چیزمون بگذریم برای هم.



-شما دو تا جوون فقط لجبازین.



نکیسا لبخند زد و گفت:بله حق با شماست! من با اجازتون میرم یکم قدم بزنم.



شهین آهی کشید و گفت:باشه پسرم!



نکیسا که رفت شهین مشغول پخت غذایش شد که حضور کسی را در آشپزخانه حس کرد.برگشت.از دیدن آلما لبخندی شاد به روی صورتش پاشاند و



گفت:چطوری عمه؟ سرحال به نظر می رسی،دیشب که زهر ترک کردی همه مونو.چ



آلما دستی به صورتش کشید و گفت:الان خیلی خوبم،نمی دونم دیشب چم بود؟ تب و لرز داشتم.



در ادامه کنجکاوانه پرسید:دیشب چی شد؟



شهین پشتش را به او کرد کاسه ی برنج خیس خورده را برداشت،برنج را درون آب داغ ریخت و گفت:



-دیشب شهرام اومد تو اتاقت حال و وضع تو رو که دید به ما خبر داد.ما هم رسوندیمت بیمارستان،حالت که بهتر شد برگشتیم خونه.



آلما که منتظر بود عمه اش هر لحظه اسم نکیسا را بیاورد گفت:کمی منو رسوند؟



شهین لبخندی به کنجکاوی برادرزاده اش زد و گفت:منو ناصر.



آلما ناامیدانه با احتیاط پرسید:نکیسا نیومد؟



شهین برگشت تا وقتی دروغ می گوید قیافه ی ناامیدانه ی برادرزاده اش را نبیند.گفت:نه اون شامشو خورد و رفت تو اتاقش.




romangram.com | @romangram_com