#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_95
-فهمید من مریض شدم؟
-آره فهمید اما خب وقتی دید ما هستیم دیگه اون نیومد.
آلما با بغض آهی کشید و گفت:راستی راستی منو کنار گذاشته.
شهین به طرفش برگشت و گفت:چیزی گفتی؟
-نه عمه با خودم بودم...نکیسا الان کجاس؟
-قیل از اینکه بیای رفت بیرون قدم بزنه.
آلما بلند شد و گفت:پس منم میرم پیش دایانا تا قبل از ظهر بر می گردم.
-وایسا صبحونه بخور،دیشبم چیزی نخوردی.
-بی خیال عمه،پیش دایانا یه چیزی می خورم.اون خرسم مثله من دیر از خواب بلند میشه.
-باشه عزیزم پس سلام برسون.
آلما به اتاقش برگشت.همین که در را بست بغضش ترکید.نکیسا حتی در این حال خراب هم به او اهمیتی نداده بود.واقعا برایش مرده بود.خاک
شده بود زیر بار این جفای که نخواسته خود بر سر خود آورده بود.لعنت به خودش که دل این مرد را رنجاند آن هم با کلمات ممنوعه.کلملاتی که ساسان در
خانواده و فامیل ممنوع اعلام کرده بود.اما او گفت.در اوج عصبانیت رشته ها را گسست.در حالی که اشک می ریخت به سوی کمد لباسها رفت.مانتویی
روی شلوار ورزشی اش پوشید.روسریش را روی موهای ژولیده اش انداخت.قبل از آنکه از در بیرون رود اشکهایش را پاک کرد.از عمه اش خداحافظی کرد
و رفت.به دایلانا که رسید گریه کرد.زار زد.دایانا فقط او را دلداری داد.کمی که آرام شد به خانه برگشت.با دیدن نکیسا که بی اهمیت به او با گوشیش ور
می رفت بغض کرد اما کاری از دستش بر نمی آمد.در تمام مدتی که ناهار می خوردند نکیسا بی خیال و سرد نگاهش هم نکرد.پیش کش آن احوالپرسی که
می توانست آلما را به اوج کشاند.اما نکیسا رنج می برد از نگاهی که حس می کرد با بغض رویش قفل شده.اما کاری نمی توانست کند.آلما به بدترین شکل
ممکن او را از خود رانده بود.پس محال بود غرورش را پیش کش کند تا این نگاه پر بغض را خوشحال کند.هرگز را این موقع ها به کار می بردند.
-به دایانا خانم از این ورا؟
دایانا قری به گردنش داد و گفت: دیگه دیـگـــــــــــه، افتخار دادم.
آلما خندید و گفت:بیا تو که خداروشکر دوقلوها نیستن...دمار از روزگارم درآوردن با شیطنتاشون.
-دلت میاد آلما، شهرام و بهرام که خیلی بامزن، وقتی میبینمشون یادِ پت و مت میفتم.
آلما چشمانش را لوچ کرد و گفت:دیگه یاد چی می افتی؟
دایانا خندید و روی یکی از مبلهای خانه ناصرآقا نشست و گفت:چقد اینجا ساکته..مگه کسی نیست؟
-عمو ناصر که سرکاره،عمه رفته خرید،دوقلو ها هم رفتن استخر...فقط منو نکیسا هستیم که اونم خوابه.
دایانا چشمکی زد و گفت:شیطون نکنه تنها تنها خبری بوده؟
آلما چشم غره ایی به دایانا رفت و گفت:اصلا اینطوری نیست.ما کاری بهم نداریم.
-آره خب تنها باشیو کاری نداشته باشی....
-بی تربیت منحرف...خوبه خودت می دونی این چند روز بینمون شکر آب شده.
-خیله خب بابا جوش نیار...
دایانا دستی رویِ شکمش کشید و ادامه داد:
-من گشنمه، صبحونه نخوردم. بدو دوتا تخم مرغ تپل درست کن باهم بخوریم.
-ای گشنه.بیا تو آشپزخونه...تنهایی دلم به درست کردن نمیره.
دایانا به همراهش به آشپزخونه رفت به سرعت چای را دم کرد و تخم مرغها را سرخ کرد.و روی میز چید.
دایانا با شیطنت گفت: مسموم نشیم آلی خانوم؟ شماره اورژانس چند بود؟
-مسخره!
صبحانه در شوخی های دایانا و آلما گذشت.وقتی دوباره به هال برگشتند
آلما گفت: هنوزم نمی خوای برام از آرتام بگی؟
romangram.com | @romangram_com