#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_93

آلما بوده که نامزدی بهم خورده اهمیت ندادی! چون دلت نسوخت برای دختری که سال ها هم خونه ات بود.تو اصلا کی هستی؟ کسی که حتی خون



صالحی ها هم تو وجودش نیست؟ تو هیچی نیستی،هیچی،می فهمی؟!





ضربه زده شد.آوار فرو ریخت.نکیسا بهت زده از حرف هایی که شنیده حتی تکان نمی خورد.تمام سرکوفت های آلما یک طرف انگ بچه ی پرورشگاهی



خوردن و یادآوری روزهایی که در پرورشگاه آرزوی داشتن پدر و مادر را داشت هم یک طرف! امروز به معنای واقعی شکست.این دختر به ظالمانه ترین



شکل ممکن مجازاتش کرد.هم خون نبود.درست بود اما یادآوری آن و هیچ بودنش یعنی مرگ نکیسا! چشمانش رفته رفته بی روح شد.سرد سرد! انگار قطب



جنوب از این چشم ها وام دار بود.آلما پوزخندی زد و گفت:چیه؟ کدوم یکی از حرفام دروغ بود؟ ناراحت شدی؟....هه اصلا مهم نیست منم خیلی وقتا ناراحت



می شدم اما تو آخم می گفتی؟ نه لعنتی، تو اصلا اهمیتی به من نمی دادی...



حرف های آلما تیشه بر ریشه ی عشقش می زد.بلاخره طاقتش تمام شد و بی اختیار دستش بالا رفت و صدای سیلی بود که فضا را پر کرد.آلما ناباورانه



نگاهش کرد.نکیسا با سردترین لحنی که وجود داشت و یخ بودنش را به رخ می کشید گفت:برای اولین باره که از زدن یه سیلی به کسی احساس پشیمونی



نمی کنم،شنیدم همه ی حرفاتو شنیدم.ما هیچ نسبتی نداریم،خون صالحی ها تو رگام نیست،یه بچه ی پرورشگاهیم اما برای خودم شخصیت ساز



شدم تا یکی مثل تو گذشته مو نکوبونه تو سرم،تا سرم رو با غرور بالا بگیرم و محتاج یکی مثله تو نباشم.....باشه تو دیگه دختر عمه ی من نیستی،هیچ



نسبتی باهام نداری،دیگه کاری باهات ندارم،نمی دونم چرا اشتباه کردم فکر کردم می تونی ارزش فکر کردن تو خلوتام رو داشته باشی! اما انگار بی ارزشتر



از اونی که یک ثانیه هم وقت خرجت کرد.



آلما فریاد کشید:از اتاقم برو بیرون!



پوزخندی به الما زد و به او نزدیک شد.با دست جلوی سینه ی آلما زد که آلما چند قدم بی اختیار به عقب رفت.نکیسا به او نزدیک شد.آلما را به دیوار چسپاند.



نگاه بی روحش را به چشمان سمج و پر رنج و صد البته مغرور آلما ریخت و گفت:یادت باشه خودت خواستی! پس اگه هر بلایی سرت بیاد من فقط یه مرد



غریبه ام! از این به بعد دلم نمی خواد حتی ببینمت.اما چون مجبورم و مهمان کاری ازم بر نمیاد.اما از این جا که رفتیم همون جور که من برای تو مردم



تو هم برای من مردی خانوم با اصل و نسب که تو رگش خون صالحی جریان داره!



پوزخندی که نثار آلمای ترسیده کرد از هر حرفی بدتر بود.رهایش که کرد.بی صدا از اتاق او خارج شد.حرف های آخر نکیسا بیشتر مانند تهدید بود تا حرف آخر.آ



لما بی حال سر خورد وروی زمین نشست.همه چیز داشت خوب پیش می رفت که باز گذشته چون سیاهی روزگار چنبره زد بر اعصاب دیوانه ی او و دهان



باز کرد و بدون آنکه از عاقبت آن فکر کند حرف زد.نکیسا رفت.نکیسای که فکر می کرد صاحب قلبش شده را به راحتی از دست داده بود.بدنش از



این استرس و ترس زیاد می لرزید.با لرز بلند شد.روی تختش دراز کشید.بی جهت سرما زیر پوستش دویده بود.اما حس می کرد که همه ی بدنش رفته



رفته داغتر می شود.پتو را روی خود کشید.اما لرزش بدنش متوقف نشد.می دانست اثر همه ی این حرف ها است.همیشه وقتی دچار استرس می شد



تب و لرز می گرفت و تا دو و سه روزی مهمان رخت و خواب می شد.بابت همه ی حرف هایش احساس پشیمانی می کرد.اما مگر آب رفته به جوی برمی گشت؟



از سرما در خود جمعتر شد.در تمام وقت به این فکر می کرد که کنترل کردن زبانش در عصبانیت چه کار سختی است! در دل مرتب از نکیسا عذر می خواست



و خود را لعنت می کرد.....



آلما را مقصر هیچ حرفی نمی دانست.مقصر خودش بود که این دختر را به این جا رسانده بود که با جسارت و گستاخی هر حرفی را بزند.مقصر



خودش بود که دختر آرامی چون او را مانند ببری آماده ی حمله کرده بود! همه چیز به گردن خودش بود.حق به آلما بود نکیسا از خون صالحی ها نبود پس



لیاقت داشتن آلما را نداشت اما چرا دست روی او گذاشته بود؟ شاید بخاطر علاقه ی آلما و دل دیوانه اش! از کارش پشیمان نبود.اصلا از این ببر خشمگین



متنفر نبود اما دیگر هیچ تمابیلی برای نزدیک شدن به او نداشت.نوبت آلما بود که خودش تا اثبات کند تا او دو دستی قلبش را تقدیم کند.



شهرام در را باز کرد.از دیدن اتاق تاریک تعجب کرد.در را کامل باز کرد . چراغ را روشن کرد.از دیدن آلما که زیر پتو می لرزید و چیزهایی زمزمه می کرد



وحشت کرد.به سرعت از پله ها سرازیر شد.همگی دور میز شام منتظر آلما بودند.شهرام با هیجان و دستپاچه گفت:مامان،آلما حالش بده،داشت می لرزید



و صورتش غرق عرق بود.داشت با خودش حرف می زد.



همگی با عجله به دنبال شهرام به اتاق آلما رفتند.شهین زودتر از همگی داخل شد.لبه ی تخت نشست و آلما را صدا زد:آلما؛عمه چی شده؟



دستش را روی پیشانی آلما نهاد و وحشت زده گفت:خدای من داره تو تب می سوزه.



نکیسا جلو آمد و گفت:برین آماده شین باید ببریمش بیمارستان.



همگی بدون چون و چرا اطاعت کردند.نکیسا از کمد مانتو و روسری درآورد.آلما را بزور نشاند.آلما با چشمانی خمار در حالی که نکیسا را تار می دید



زیر لب گفت:من کشتمت،خودم..خودم دارم می میمرم..می دونم

romangram.com | @romangram_com