#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_143

نکیسا شانه ایی بالا انداخت و گفت:هر جور راحتی!



آلما حرصش گرفت از این بی تفاوتی اما مگر کاری می توانست بکند؟ خودش خواسته بود بشکند غرور این مرد مغرور را!



حالا که به نهایت خواسته اش رسیده بود جای گله نبود؟!



به خانه که رسیدند آلما ریموت را زد و نکیسا پایش را روی گاز نهاد و داخل شد.نکیسا خودش ریموت را زد تا در حیاط بسته شد.آلما بی توجه به او داخل شد در حالی



که عجیب دلش شور می زد.انگار منتظر اتفاق ناخوشایندی بود.به اتاقش که پناه برد.لباس هایش را تعویض کرد آشفته روی تختش نشست.دستش را روی قلبش



نهاد و گفت:چته؟ مگه قراره چه اتفاقی بیفته که ناآرومی؟ تو رو خدا این کارو با من نکن.شور نزن همه چیز خوبه می دونم...



اما حتی این حرف ها هم دلشوره اش را تمام نکرد.نگاهی به ساعت انداخت.نیمه شب بود.خسته بود اما اصلا خوابش نمی آمد.نگرانی که اذیتش می کرد نمی گذاشت



بخواب.بلند شد چراغ اتاقش را خاموش کرد و روی تختش دراز کشید.حس بدی داشت.حسی که وقتی قرار بود اتفاقی بیفتد به سراغش می آمد.این حس دقیقا



با تلفن نکیسا شروع شد.ترس تمام وجودش را احاطه کرده بود.نکند برای نکیسایش اتفاقی بیفتد؟ روی تختش غلتید.زیر لب با خدا راز و نیاز می کرد که این ماموریت



هم مانند بقیه ماموریت هایش سالم برود و سالم هم برگردد.زیر لب چند بار آیته الکرسی را خواند تا آرام شود.آرامش به او برگشت اما همچنان ته دلش برای



نکیسا شور می زد.سرش پر از اتفاقات بدی بود که برای خود ردیف کرده بود.



دل داده بود و الان نگران محبوبی که رانده بودش با نه نفرین شده اش که فنا کرد نفس عاشقیشان را!



غم قد کشیده بود اندازه ی نوجوانی و رشد می کرد تا فلک برایش اما.....



مگر می شد غصه ی نخورد برای معشوقی که کوله بار سفرش بسته بود...سفری که انگار شور دنیا را در دل این دختر زیبا انداخته بود!



زیر لب شعری را برای خودش زمزمه کرد:



خواستم ما شویم....



خواستم از بی تو بی منی....



بریم بر فراز خواستن مایی



اگر دل شود بی افسار....



ولی...



سوگند تلافیم....



شکست حریم سکوتم را....



من همانم....



همان که تلافیش شکست دل ما را...



افسوس!



افسوس از این فریب هفت رنگ...



مردم تا تو ما شوی...



شوی همان غرور پرفراز..



اما نشد...



دل شکست و ما شدیم...بی تو بی من....



ترک خورد جام عاشقی اگر...



رخصت عاشقی می بود...





چشمانش را روی هم گذاشت و زیر لب گفت:می دونم اتفاقی نمی افته.من تو رو می شناسم.اونقد شجاع هستی که بازم برام بمونی...



لبخندی که بدتر از همه ی نگرانی های عالم بود روی لبش نشاند و سعی کرد با آرامش بخوابد.اما هنوز چشمش گرم نشده بود که صدای در اتاقش ترس را به



جانش انداخت.بی حرکت فقط چشماش را باز کرد.نگاهش که به قامت نکیسا افتاد زبانش بند آمد.نکیسا در اتاقش چه می خواست؟! در آرام بسته شد.



هیچ تکانی نخورد.نکیسا با قدم هایی که محکم بودنش بارها اثبات شده بود به تختش نزدیک شد.



نمی دانست چرا چشمانش را فوری بست تا نکیسا متوجه ی بیداریش نشود.تختش که کمی پایین آمد متوجه شد نکیسا کنارش نشسته.یخ کرد.ضربان قلبش



تند شد.گرمی دستی که موهایش را نوازش کرد از خود بی خودش کرد.این همان نکیسای مغرور چند ساعت پیش بود؟! همان که سردی نگاهش تنش را یخبندان

romangram.com | @romangram_com