#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_144
می کرد؟ صدای نکیسا که آرام زمزمه می کرد قلبش را فرو ریخت.
-نمی دونم قراره چی پیش بیاد؟ حس می کنم رفتن این بارم خیلی متفاوته اما دلمم می زارم پیشت، نگرانتم با اینکه دارم میرم، اما تو برام خوب بمون تا برمو بیام.
لحظه ایی نکیسا سکوت کرد.دست گرم نکیسا روی صورتش نشست.نوازش هایش تنش را گرم می کرد.حس می کرد نفس کم آورده است.ضربان قلبش آنقدر
بلند بود که حتم داشت نکیسا خواهد شنید...اما اصلا از این ضربان و گرمی نمی ترسید.تمام ترسش از رفتن نکیسا بود.دوباره دلشوره جولان داد.
-امشب 3 شبه که بی خوابم کردی دختر، 3 شبه که بالای سرت می شینمو نگات می کنم، 3 شبه که بهت نزدیکمو و دورم.3 شبه که نابودم کردی و من بیشتر
از همیشه می خوامت....تمام این 3 شب تو خوابی و من دارم نگات می کنم که برای خودم جواب بدم کی عاشقت شدم؟
ضربان قلبش به اوج رسید.نکیسایش گفت از عاشقیش! گفت که دل داده به این آلمای ترسیده از رفتنش!
-قاتلم شدی اما بازم بی رحمی کردی، ....دلم می خواست تو بیداری می گفتم اما فکر می کنم هنوز وقت هست...
آلما بغض کرد.اگر نکیسا بیشتر ادامه می داد مطمئنا گریه اش می گرفت.
-با اینکه خداحافظیم تو بیداریت نیست اما خداحافظ عشق من...مواظب خودت باش تا برمی گردم.
آلما طاقتش تمام شده بود.فقط یک حرف دیگر از طرف نکیسا باعث باختش می شد.نکیسا خم شد با تمام احساسش ب*و*سه ی داغی را روی پیشانی محبوبش
نهاد.همین ب*و*سه بی قراری آلمایش شد.هنوز لب هایش از پیشانی آلما جدا نشده بود که دست های آلما دور گردنش حلقه شد.صدای بغض کرده ی آلما را شنید
که کنار گوشش گفت:نرو، تو رو خدا....
لبخندی گرم روی لب هایش نشست.در تمام مدتی که فکر می کرد آلما خواب است حتی حدس هم نزد که ممکن است بیدار باشد و صدایش را بشنود.این دختر
واقعا بر غرورش پیروز شده بود.با آرامی گفت:بیدار بودی؟
بدون آنکه سعی کند دستان آلما را دور گردنش باز کند دست انداخت دور کمرش او را بلند کرد و روی پای خود نشاند.چقدر محتاج این دختر زیبا بود.آلما سفت
به نکیسا چسپید و گفت:بمون، نمی خوام بری...دلشوره دارم.
نکیسا پشت کمرش را نوازش کرد و گفت:من کی برات مهم شدم؟ نگران نباش اینم یه ماموریت مثله بقیه!
آلما با بغضی که آزارش می داد گفت:اگه مثله همیشه بود اینقد دلم شور نمی زد.
نکیسا صورتش را درون موهای آلما فرو برد.نفس عمیقی کشید و زیر گوشش گفت:
-برات مهم نباشه مثله همیشه!
قطره اشکی سمج از چشمش به پایین سر خورد.دستش را در موهای نکیسا فرو برد و گفت:
-نمی تونم.همیشه برام مهم بوده.
نکیسا با لجاجت گفت:نه نیست و گر نه....
آلما به گریه افتاده بود.نکیسا متعجب نگاهش کرد و گفت:گریه می کنی؟!چرا؟
آلما محکم ب*غ*لش کرد و گفت:نرو خواهش می کنم.اتفاقی برات بیفته میمیرم.
نکیسا متعجب از حرف های آلما گفت:تو که بهم گفتی نه پس چرا نگرانمی؟
آلما صورتش را به گونه ی نکیسا چسپاند و گفت:غرورمو شکستی، داغونم کردی....فقط خواستم تلافی کنم.
نکیسای مغرور لبخندی زد و گفت:تلافیت جواب داد خانوم زیبا....بلاخره بر غرورم پیروز شدی!
آلما در میان گریه لبخند زد و گفت:حقت بود.نه اینکه تو کم منو اذیت کردی...
نکیسا لبخند زد و گفت:مثله اینکه من محکومم...مثله اینکه تو چند روز پیش منو ناامید کردیا....
آلما نفس عمیقی کشید.اشک هایش را پاک کرد.
صورتش را در گودی گردن نکیسا گذاشت و گفت:نمی شه نری؟
نکیسا لبخند زد و گفت:دختر خوب مجبورم دل بخواهی که نیست.
آلما کمی از او فاصله گرفت و گفت:چقد طول می کشه؟
- تا فردا عصر خونه ام.
-کی می خوای بری؟
romangram.com | @romangram_com