#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_142
به هق هق افتاد.آلما هم بغض کرده گفت:قربونت برم گریه نکن.حتما یه اتفاقی افتاده و گرنه کیان نامرد نیست که اینجوری جا بزنه.
فرشته با فریاد گفت:نامرده، اون منو عاشق کرد و گرنه منو چه به عاشقی؟ من کی غلط اضافی کردم تا وقتی کیان اومد تو زندگیم؟ حالا که دلمو گرفت گذاشت
رفت.اونم بدون اینکه توضیح بده توِ خر چیکار کردی که تنهات می زارم....به خدا نمی بخشمش آلما....
صدای بوق ممتد گوشی باعث شد او را متوجه ی حال خراب فرشته و قطع تلفن شود.با غم گوشی را در جیب مانتویش گذاشت.هر کاری کرد نتوانست بغضش
را فرو دهد.عشق خودش به نکیسا که انگار فنا شده بود و عشق کیان و فرشته که به سرانجام نرسیده قیچی بی رحم جدایی خورد.اشک روی گونه اش سر
خورد.با دست صورتش را پوشاند.خدا کجا بود ببیند که عشق خوشایند نیست؟
خدا کجا بود ببیند این دختر در فراق یاری می سوزد که خودش ردش کرد؟
صدای گنجشک ها در درخت پهناور انبه او را به سوی صدا کشید.شاید این اولین لبخندش برای اولین بار در این چند روز بود.صدای در حیاط که با کلید باز شد و قامت
فرو افتاده ی کیان که داخل شد باعث شد خود را پنهان کند تا کیان او را با این اشک ها نبیند.تند تند صورتش را پاک کرد.کیان بدون توجه به اطرافش داخل ساختمان
شد.آلما نفس راحتی کشید و پشت سر کیان داخل شد.نگاهی چرخاند کیان نبود.بی خیال شد و روی مبل روبروی نکیسا نشست.اما در تمام مدت بدون توجه
به بقیه فقط فکر کرد.نکیسا زیر چشمی نگاهش می کرد.می دانست بخاطر کیان ناراحت است و نکیسا برای اولین بار می دانست که کیان از چه عذاب می کشد؟
کیان سرخوش نتوانسته بود تنها با این ماجرا کنار بیاید و برای نکیسا در دل کرده بود. و نکیسا مانند نوجوانیشان که سنگر هم بودند مخفی کرد راز دل کیان داغان شده را!
اما آلما شاید حقش این عصبانیت کیان نبود اما حقش بود این سردی نکیسا را!
حقش بود تا کمی به خودش بیاید.نکیسا هنوز هم او را عاشق می خواست و چقدر خوشحال بود وقتی روز به روز عشق را پررنگتر در چشمان زیبای محبوبش
می دید...با آمدن کیان آلما لجوجانه نگاهش را از او برگرفت و کیان برای اولین بار از او دلجویی نکرد.آنقدر بهم ریخته بود که قهر بچگانه ی آلما اصلا برایش مهم
نباشد.اما برای آلما کنجکاوی و نگرانی موریانه شده بود در افکارش اما جرات سوال نداشت.نه تا وقتی که کیان دلجویی نکرده بود.....
هنوز به خانه نرسیده بودند که گوشی نکیسا زنگ خورد.سام بود.متعجب زیر لب گفت:یعنی چیکار داره؟!
دکمه ی تماس را زد و گفت:جانم سام؟
آلما با شنیدن نام سام متعجب به نکیسا نگاه کرد.این نام او را به یاد سام پورکرمی هم کلاسیش می انداخت.نکیسا برای آنکه راحت حرف بزند ماشین را گوشه ی
خیابان متوقف کرد.
-خوبم، چی شده؟
...................
- سرهنگ که امروز چیزی نگفت؟ قرار بود عملیات فرداشب باشه که؟!
......................
-لو رفته؟ کی گفت؟
..........................
-ساعت چند؟
....................
-باشه یکی از بچه ها رو بفرست دنبالم.
.....................
-الان تو خیابونم، دارم بر می گردم خونه.
..........................
-خیلی خب من منتظرم.
..........................
-باشه خداحافظ
گوشی که قطع شد اتومبیلش را روشن و حرکت کرد.با همان سردی گفت:دارم میرم ماموریت، اگه می ترسی تنها باشی زنگ بزن شقایق بیاد پیشت.
آلما با دلشوره ی عجیبی که گرفته بود گفت:نه نمی ترسم.
romangram.com | @romangram_com