#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_141
-آلما داغونم..ازم چیزی نپرس که این یه مورد جز اون چیزای که اصلا در موردش هرگز نمی خوام حرف بزنم.
آلما با تعجبی مضاعف گفت:دیوونم کردی کیان با فرشته به هم زدی؟!
کیان با بی حوصلگی گفت:آره...انگار لیاقت همو ندشتیم.
آلما با جدیت گفت:برام تعریف کن...
صدای زنی که پرواز دبی را اعلام می کرد باعث شد کیان سکوت کند.آلما و بقیه ساسان و شکوفه را بدرقه کردند.وقت برگشت سامان گفت:
-امشب تنهاین شام بیاین خونه.
آلما خواست از داییش تشکر کند که نکیسا با جدیت گفت:باشه عمو جون.
آلما متعجب به نکیسا نگاه کرد که نکیسا با اخم گفت:زود بیا سوار شو.
از فرودگاه که بیرون آمدند کیان جلوی آلما ایستاد و گفت:آلما در مورد این قضیه دیگه حرفی نمی زنم پس نه اصراری کن نه حرفی بزن.
آلما با سماجت گفت:کیان بی خیال نمی شم اگه نگی..
کیان با عصبانیت فریاد کشید:گفتم نمی گم اینقد با اعصاب من بازی نکن لعنتی..
همگی متعجب به آن دو نگاه می کردند.کیان کلافه و عصبی سوار ماشینش شد و رفت.سامان گفت:
-چی شده؟
آلما خیره به رفتن کیان نگاه کرد و با بغض سوار اتومبیل نکیسا شد.نکیسا هم بی خیال فقط رفت بدون آنکه سوالی بپرسد.
آلما تمام مدتی که خانه ی داییش بود بق کرده فقط شنونده بود.بلاخره سامان متعجب پرسید:
-آلما چی شده؟! چرا ساکتی؟!
آلما لبخندی تصنعی روی لب آورد و گفت:چیزی نشده، خوبم.
سامان کنجکاوانه پرسید:تو و کیان دعواتون شده؟ انگار خیلی عصبانی بود!
آلما سرش را بالا گرفت.نگاهش به نکیسا خورد که مغرورانه نگاهش می کرد.در تمام این دو روزی که جواب منفی داده بود نکیسا حتی یک کلمه هم با او صحبت
نکرده بود.سرد شده بود. همانند وام داران قطب جنوب!
با بغضی بیشتر گفت:نمی دونم.انگار از چیزی ناراحت بود.
سامان کنجکاو پرسید:از چی؟
سوال های سامان کلافه اش کرده بود. بی حوصله لبخندی زد و گفت:
-نمی دونم دایی جون، حرفی به من نزد.
آلما برای فرار از پرسش های بیشتر داییش و احتیاجی که به تنهایی داشت تا زیر نگاه های ذوب کننده ی نکیسا بلند شد و گفت:
-میرم تو حیاط!
و قبل از اینکه دوباره سامان چیزی بپرسد به حیاط رفت.حیاط خانه ی سامان جمع و جورتر از حیاط خانه ی ساسان بود.اما با سلیقه و زیبایی باغچه و پارکینگ
کنار هم قرار داشت و در خت انبه تنومندی که بر کل حیاط سایه انداخته بود.زیر سایه درخت انبه نشست.دلیل کارهای کیان را نمی دانست.اگر فرشته دلیلش
بود پس چرا مثلِ همیشه چیزی نگفت؟ با این حرف گوشیش را برداشت و شماره ی فرشته را گرفت.باید می فهمید چه بر سر کیانش آمده.هنوز بوق دوم کامل
نشده بود که صدایی آزرده ی فرشته در گوشی پیچید:سلام آلما.
آلما متوجه ی بغضش شد، با اخم و نگرانی گفت:چی شده فرشته؟ چی بین و تو کیان پیش اومده؟
فرشته با صدایی که می لرزید گفت:به خدا خودمم نمی دونم، فقط بهم زنگ زد و گفت ما بدرد هم نمی خوریم.همین!
-فقط همین؟ چیز دیگه ایی نگفت؟
-نه، گفت و قطع کرد.بی انصاف حتی خداحافظی هم نکرد....آلما داغونم کمکم کن.
-سر از کارش در نمیارم.اونم داغون بود.خیلی بهم ریخته بود.نمی دونم دلیلش چی بود.هر چی اصرار کردم چیزی نگفت....
پوذخندی زد و گفت:فکر کنم اگه یکم بیشتر پاپیچش می شدم وسط خیابون کتکم می خوردم.
اشک های فرشته روی گونه اش غلتید با گریه گفت:نابودم کرد آلما، اون حق نداشت بدون اینکه حرفی بزنه همه چیزو تموم کنه.من تازه بهش جواب داده بودم.
قرار بود بعد از اینکه عمو ساسان اینا از سفر برگشتن بیان خواستگاری اما ....
romangram.com | @romangram_com