#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_140
آلمای بی حرفش مرد شد! آلمای آرامش مغرور شد! آلمای بی دست و پایش نابودگر شد! آلمای مهربانش دل شکن شد!
چقدر این دختر تغییر کرده بود و متوجه نشد.زیر لب گفت:چرا؟ من عاشقت شدم فقط چرا؟....حتی دنبال چراشم نیستم اما واقعا حقم بود؟
اشک روی گونه اش که تمامی نداشت را با پشت دست زدود و زیر لب گفت:کور خوندی اگه دست از سرت بردارم.کور خوندی اگه بزارم مال یکی دیگه غیر از من
بشی....نمی زارم با یه نه گفتن همه چیز تموم بشه، اون ب*و*سه ها فقط حق منه...بی خیالت نمی شم با اینکه غرورمو شکوندی....
نکیسا تصمیمش را گرفته بود.هرگز بی خیال محبوبش نمی شد.این نه را قبول نداشت.هر چند شکست غروری را که سالیانی برای حفظش جلوی هیچ دختری
زانو نزده بود.بلند شد.شکست را قبول نداشت.همیشه هر چه می خواست را به دست می آورد.این آلمایی سرد را هم مال خودش می کرد حتی اگر بارها جواب
این محبوب سرکش نه باشد.
صورتش را با دستانش پاک کرد.لبخندی مصنوعی روی لب آورد.این قسم خورده تصمیمش فقط آلما شده بود، آلمای سرکش و بی پروا را!
نباید کسی متوجه ضعفش می شد.پس بی خیالی طی کرد و از اتاق بیرون رفت.شکوفه جلوی در اتاقش ایستاده بود.متعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:
-مامان شما هنوز اینجایی؟
شکوفه قطره اشکی که روی گونه اش سر خورد را با دست پاک کرد و گفت:برات بمیرم عزیز کرده ی من!
دستش را روی چشمان مرطوب نکیسا کشید و گفت:داغون شدی می دونم...اما...
نکیسا با ولع مادرش را در آ*غ*و*ش کشید و گفت:عاشقتم مامان!
شکوفه گریست و گفت:گریه کردی نه؟ پسر من عاشق شده....بلاخره دلش لرزید اما نشد....
نکیسا شکوفه را به خود فشرد و گفت:مامان اون جواب برای من اهمیتی نداره من به دستش میارم.
شکوفه از او جدا شد و گفت:تو چشماش عشق بود اما زبونش یه چیز دیگه گفت....
-اذیتش کردم مامان.خیلی آزارش دادم فقط تلافی کرد.
شکوفه اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-همو داغون نکنین.نمی دونم قراره چی پیش بیاد اما تو این یه هفته که میریم دبی دلشو به دست بیار.من جواب منفی آلما رو به پدرت نمی گم.میگم گفته می خواد
فکر کنه.همه ی تلاشتو کن..دو تاتون فرصت عاشقی دارین با غرورتون خرابش نکنین.
نکیسا دست شکوفه را ب*و*سید و گفت:قربون دلتون برم...همه ی آرزوم این روزا شده آلما....این بار از حقم نمی گذرم.اون حق منه...
شکوفه لبخند زد و گفت:این اخلاقت به ساسان رفته..اونم همیشه وقتی فکر می کنه یه چیزی حقشه ازش نمی گذره....
نکیسا لبخند زد در حالی که در دلش غوغایی غریب بر پا بود....
****************
فصل بیست و چهارم
شکوفه را در آ*غ*و*ش کشید و گفت:زود برگردین..دلم براتون تنگ میشه...
شکوفه کنار گوشش را ب*و*سید و گفت:یه هفته می مونیم.
آلما را از خود جدا کرد و گفت:با دلش راه بیا..آزارش نده...
آلما با سماجتی که برایش عذاب آور بود گفت:من که جوابمو گفتم زن دایی....
-هیس هیچی نگو...می دونم ته دلت این چیزی نیست که داری به زبون میاری اما سعی کن ازش بگذری...
آلما زیر لب باشه ایی گفت و به سوی داییش رفت.ساسان او را در آ*غ*و*ش کشید و گفت:مواظب خودت باش دخترم...
آلما سرش را تکان داد تا جا را برای نکیسایی که انگار باز کوه غرور شده بود باز کند تا در آ*غ*و*ش پدرش فرو رود.کنار که کشید متوجه کیان شد که کلافه مرتب این
پا و آن پا می شد.به سویش رفت و گفت:کیان دستپاچه ایی، چی شده؟
کیان نگاهش را به آلما دوخت و با غم گفت:داغونم آلما.
آلما متعجب و نگران گفت:چی شده کیان؟! اتفاقی افتاده؟ بین تو و فرشته چیزی پیش اومده؟
نام فرشته باعث شد چهره ی کیان سرخ شود و رگ گردنش بالا بزند.با اخم و جدیت گفت:
-دیگه حتی حرفشم نزن.
آلما متعجب گفت:چی میگی کیان؟ حالت خوبه؟
romangram.com | @romangram_com