#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_139

-نکیسا ازت خواستگاری کرده!



آلما با چشمانی گرد شده نگاهش کرد.باورش نمی شد.همین دو ساعت پیش داشت با بیتا در مورد اینکه نکیسا هیچ اقدامی نمی کند گله می کرد.



چقدر زود اتفاق افتاد!



شکوفه گفت:نمی دونم تصمیمت چیه؟ اما این بار ما هیچ اقدامی نکردیم.این خواستگاری از طرف خود نکیساس...بلاخره دلش سرید.



آلما ته دلش از این خواستنی که فقط از طرف نکیسا بودن بدون آنکه دایی و زن داییش بخواهند پیشنهاد دهند و دخالت کنند خوشحال شد.اما هنوز یک



چیزاهایی مانده بود.امتحانش پس داده نشده بود.باید برای یک بار که شده از آن آلمای عاشق و دل رحم فاصله می گرفت.نفس عمیقی کشید و گفت:



-زن دایی یه چیزایی تغییر کرده، ...جوابم منفیه!



سرد نگفت نه! دلش گرفت از این بی رحمی اما شیطان که نه چیزی مابین عشق و نفرت میان خواستنش سایه انداخت تا ثابت شود عاشقی مردی را که



عاشقانه می پرستیدش!



صراحت کلامش شکوفه را حیرت زده کرد نگاهش کرد و گفت:تو مطمئنی؟!



آلما با جدیت گفت:بله!



-اما من فکر می کردم تو نکیسا رو دوس داری؟!



لبخندی روی لب هایی آلما نشست.نه فقط دوستش داشت بلکه دیوانه اش بود.می پرستیدش.اما همین الهه ی غرور دلش را آزرده بود.برای یک بار هم که شده



بود باید برای آلما زار می زد.فقط یک بار!



دل داد و دل خواست اما در پس زم*س*تانی سرد زیر بارانی که سخاوتمندیش شلاق شد بر پیکر زانو زده دختری تنها در خیابانی دور شکست و غریبانه بدون کمک



روی پا ایستاد تا به اینجا برسد و رسید در حالی که هنوز دل داده بود!



آلما بلند شد و گفت:ممنونم زن دایی که به فکرمین اما من نمی تونم.متاسفم.



شکوفه با حیرت با خود گفت:یعنی اشتباه کردم که این دو تا عاشق هم هستن؟



آلما رفت و شکوفه ذهنش درگیر نکیسا شد که با دلش جلو آمده بود اما حالا باید شکست می خورد.آهی کشید و گفت:



-اصلا نمی شه سر از کار اینا در آورد



خواست بلند شود که نگاهش دوخته شد به در سالن، قلبش فرو ریخت.نکیسا با چهره ایی که هیچ چیز از آن معلوم نبود تکیه اش را به چهارچوب داده بود و مسخ



شده به شکوفه نگاه می کرد.شکوفه دستپاچه گفت:کی اومدی؟



نکیسا حرفی نزد.شکوفه به سمتش رفت و با نگرانی گفت:همه رو شنیدی آره؟



نکیسا نگاهش برگشت به چشمان نگران مادرش.سردِ سرد بود چون نگاهی که در یخندانِ احساس گرفتار آمده است!



پوزخندی روی لب هایش نشست.با قدم های شل که از نکیسا بعید بود به سوی طبقه ی دوم به راه افتاد.شکوفه با نگرانی پشت سرش رفت بازویش را گرفت



و گفت:نکیسا انتخابش تو نیستی...باید درک کنی!



نکیسا فقط سرش را تکان داد.کوهش فرو ریخته بود.هیچ نمی شنید.فقط کمی تنهایی می خواست.حتی دلش نمی خواست برود بپرسد چرا؟



بدون توجه به شکوفه بالا رفت.شکوفه با ناراحتی و بغض زیر لب گفت:شکوندیش آلما، این اون نکیسای من نیست!



کاش وقتی دل آلما شکست شکوفه می گفت، آلما را شکستی نکیسا!



نکیسا بدون آنکه حتی به اتاق آلما نگاهی کند یکراست به اتاقش رفت.در را که بست پشت در سر خورد.تمام قصه هایی که هر شب شاهزاده اش آلما بود در



دلش کاب*و*س شد!



تنها بود.تنها با اتاقی خالی که شاهد بود غرور برای این مرد الان فقط و فقط دست و پا گیر بود.پس بدون ترس از شبح هایی که می توانست سایه ی آلما را پررنگ



کند گریست.گریه ی مرد چقدر تلخ بود وقتی از عشق می گریست!



اشک روی صورت تازه تیغ خورده اش روان شد.شانه هایش لرزید.بلاخره غرور این مرد شکست.آلما موفق شد به قیمت خورد کردنش!



دست هایش آویزان بدنش بود.هق هق نکرد اما بی صدایی اشکش آب کرد دل سایه ی آلمایی را که روبرویش چنبره زده بود و پا به پایش اشک می ریخت.



دستش را با بی حسی بلند کرد روی قلبش نهاد و زمزمه کرد:شکستی دل من، بلاخره تونست با گرفتن غرورم،غرورشو بالا بکشه...خوب بازی کرد دل من!



نفهمید که آلما بزرگترین زجرش جواب نه دادن بود.نفهمید همانطور که خودش شکست آلمایش هم شکست.نفهمید این نه ی نفرین شده نابودی هر دویشان



بود.دستی روی صورت خیسش کشید.زبانش را روی لب هایش کشید.شوری اشک بغضش را بیشتر کرد.هرگز نمی خواست بشکند اما بلاخره شکست.



romangram.com | @romangram_com