#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_130
نکیسا متوجه دلخوری او شد.نمی دانست چرا اسم سیما اینقدر برای آلما تحریک کننده است اما هر چه بود آرزو می کرد پای حسادتش به سیما باشد تا امیدوار
شود به عشق این فرشته ی زمینی!
آلما گوشیش را برداشت و به سیما زنگ زد و گفت جلوی در باشد تا بیایند.تماسش که قطع شد گوشی نکیسا زنگ خورد.کیان بود.بعد از مکالمه ای کوتاه رو به
آلما گفت:کیان گفت خودمون برین دنبال دختر عموهات.
بعد مشکوکانه گفت:ماجرا چیه؟ دختر عموهای تو چه ربطی به کیان داره؟
لبخندی موزی روی لبهای آلما پا دراز کرد.همانطور که از پله ها سرازیر می شد گفت:
-عشق آدما رو آشنا می کنه.
نکیسا پشت سر آلما رفت و گفت:درست توضیح بده ببینم.
آلما یکباره ایستاد و به طرف نکیسا برگشت.انگشت اشاره اش را به بینی نکیسا زد و گفت:
-تو پلیسی پس کشف کن.
چقدر شیطنت های آلما ناخودآگاه و از خود بی خود کردنی بود.نکیسا دستش را گرفت.آلما متعجب نگاهش کرد.نکیسا به سویش خم شد و زل زد به آن چشمان
جادویی و گفت:همیشه یادت میره که مواظب باشی کی دلبری کنی.
آلما سعی کرد خود را کنار بکشید که نکیسا او را به خود نزدیک تر کرد.خم شد ب*و*سه ایی کنار گوش آلما گذاشت و گفت:
-این بار رخصت فرارتو من می گیرم.
شاید لب هایش یک سانت فاصله داشت که صدای زنگ باعث شد آلما به سرعت خود را از نکیسا جدا کند.با عجله و تند تند گفت:
-حتما سیماس، من میرم در باز می کنم همون جلوی در منتظرت میشیم.
دستش را تکان داد و به سرعت از ساختمان بیرون رفت.نکیسا پرصدا خندید و گفت:
-دختره ی دیوونه ببین چه هول شده.
به سوی پارکینگ رفت.سوار ماشین محبوبش شد و از به سوی در رفت.ریموت را برداشت و با زدن دکمه در باز شد.ماشین را به بیرون هدایت کرد و پشت سرش
دوباره ریموت را زد.در که بسته شد به دخترها اشاره کرد تا سوار شوند.آلما جلو نشست و سیما عقب.سیما محترمانه با نکیسا سلام و احوالپرسی کرد.نکیسا
هم مانند خودش جوابش را داد.آلما رژ صورتی خوش رنگش را از کیف دستی چرمش بیرون آورد تا رژش را تمدید کند.آینه ی جلو را تنظیم کرد که نکیسا با اخم
گفت:بزارش تو کیفش!
آلما متعجب گفت:چیو؟!
-زیادی غلیظ هست که نخوای تمدیدش کنی.
آلما بی خیال گفت:یه کم کمرنگ شده.زیاد نمی کشم.
نکیسا با اخم گفت:نمی خواد.
آلما با لجبازی گفت:به تو چه؟ دوس دارم.
رژ را به لب هایش نزدیک کرد که نکیسا رژ را از دستش گرفت و در جیب شلوارش نهاد و گفت:
-وقتی میگم نه، یعنی نه!
آلما با اعتراض گفت:به تو چه؟ من دوس دارم تو چیکاره ایی؟
-من همکاره، دوس ندارم تو اون همه مرد عین عروسک بشی.
آلما از تعریف غیر م*س*تقیمش سرخ شد.سیما در تمام مدت با تعجب به جر و بحث رمانتیک آنها نگاه می کرد.حالا دیگر مطمئن شده بود که عشقی بین آنها است.
چون هیچ کدام از رفتارهای آنها بر حسب نفرت یا حتی بی تفاوتی نبود.با غصه نگاه از آنها گرفت و از پنجره به بیرون خیره شد. و با خود گفت:
-چرا خودتو گول می زنی سیما؟ مگه میشه یه دختر و پسر تو یه خونه باشن و ساده از کنار هم بگذرن؟ معلومه که عاشق هم میشن.بعد تو منتظری نکیسا از
دختری به این زیبایی بگذره و بیاد عاشق تو بشه؟
romangram.com | @romangram_com