#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_129

آلما به قیافه ی مبهوت کیان لبخند زد و گفت:



-باورش همون قد برای تو سخته که برای من!



کیان از حالت اولیه اش بیرون آمد و گفت:



-می دونستم این پسر این اواخر یه چیزیش شده اما کنجکاوی نکردم.



اما ناگهان لبخند پررنگ و دندان نمایی روی صورت کیان جا خوش کرد و گفت:



-پس اسیرت شد...از اول می دونستم، اون عادت داره تا وقتی یه چیزی جلوشه و دارش قدرشو نمی دونه و بی تفاوت از کنارش رد میشه اما همین که اونو ازش



بگیرن اون وقته که متوجه عمق فاجعه میشه و میره دنبالش تا به دستش بیاره.



دستش را بلند کرد و گفت:بزن قدش که شیر تور کردی آبجی!



آلما آرام به دست کیان کوبید و گفت:





-منظورت همون گربه ی ملوسیه که تا این وقت روز هنوز خوابه



کیان با صدا خندید و گفت:دقیقا، یه روزی شیر بود اما مثله اینکه گربه شده..هی اینم از دست رفت.



آلما خندید و گفت:نگو که خودتم گربه نشدی آقا؟



-بابا من که از اولم ادعای شیر بودن نداشتم.همون اولم گربه بودم.



آلما با صدا خندید و گفت:دیوونه،بگم فرشته ادبت کنه.



-قربون اون خندهات برم آبجی که دلتنگشون بودم. خدا وکیلی دق دادی منو این چند مدت.از وقتی اون نامزدی مزخرف بهم خورد از این رو به اون رو شدی.



اصلا نمی شناختمت.



-یادم ننداز کیان.همون به اصطلاح شیر داغونم کرد.خورد شدم.اگه الان هنوز سرپام چون دارم هی به خودم تلقین می کنم که می تونم مقاوم باشم.



کیان اصلا قصد نداشت آلما را با یادآوری گذشته ناراحت کند برای همین گفت:



-برای امشب آماده باش بچه ها رو دعوت کنیم بریم کنار دریا.به دوستت سیما و بیتا هم بگو بیاد.ماهانو شقایقو فرشته و البته آقا شیره هم با من.



منحرف کردن ذهن آلما کاری نداشت، زود گول می خورد مثله همیشه!



آلما خندید و گفت:عالیه!



کیان نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:من دیگه باید برم.راس ساعت7 همون پاتوق همیشگی.



آلما سرش را تکان داد و گفت:باشه حتما.





کیان بلند شد،آلما لیوان شربت کیان را برداشت و بلند شد و گفت:بخور بعد برو.





کیان لیوان را از آلما گرفت، یک نفس شربت را سر کشید لیوان خالی را به دست آلما داد و از اتاق بیرون رفت.با آلما دست داد و با عجله از ساختمان بیرون رفت.





آلما نگاهش را دوخت و زیر لب گفت:خوشبخت بشی داداشی.





داخل اتاقش که رفت با دیدن سوغاتی ها لبخند زد و گفت:یادش رفت!



مثل همیشه شیک و خواستنی!





مانتوی سفید عروسکیش را با روسری زرد نقش داری ست کرده بود.کیف دستی مشکلی چرم اصلش را در دست گرفت و از اتاقش بیرون آمد.همزمان نکیسا





هم بیرون آمد.با دیدن آلما لبخند زد و گفت:سیما خانوم خودش میاد یا قراره با ما بیاد؟





نمی دانست چرا نام سیما اخم هایش را درهم می کشید.با دلخوری آشکاری گفت:





-با ما میاد.





چرا نمی توانست تنها در کنار مرد محبوبش باشد؟ مزاحم های دنیا چقدر زیاد بودند!



romangram.com | @romangram_com